"ایران و
مسائل ایران"
(مسائل
ایران)
ورود:
این
نوشته در واقع
بیان "درد دل"
اکثریت محکوم
است برای
اطلاع اقلیت
حاکم، و یا حکایت
عامی است که
تصادفاً مخاطب
خاصش آقای
دکتر جلیل
دوستخواه نام
دارد، بخش
كوچكي از روابط
ظالمانه - اي است
که ممكن است
به تجزیه
ایران مُنجَرشود،
که من به شخصه
طرفدار آن
نیستم.
سبب نگارش آن،
تعریف و
توصیفی بود که
دوستان فارسی
زبان یک و دل
یک جان،
درپاریس ازمقالهْ
آقای دکتر
جلیل
دوستخواه
(درانتقاد
ازآقای دکتربراهنی)
بعمل آوردند،
که
دربازخوانی
وتصحیح،
مطالبی برآن
افزوده شد"تا
بدین غایت رسید"!
باین علت،
انسجام اولیه
خود را از دست
داد، ولی باکی
نیست، چرا که
هدف اين
نوشته، بیان و
تحلیل محتوا و
شکل پدیده
واحدی بنام "ناسیونالیسم
ایرانی" است
که اززوایای
مختلف به آن و
ارکان اصليش
برخورد شده
است.محتوای
این پدیده درتحلیل
نهائی به دین
خوئی وعقل
ستیزی ونُخبه-
کُشی جامعه ما
برمی گردد،
جامعه ای که
روحیهْ
"پیروی واطاعت
ازرهبر و
دیکتاتور، ومقلد
بودن به امام
ومجتهد، و
بالاخره سرسپردن
به مرشد ومراد،
قرن ها است كه در
آن نهادینه
شده و به عادت
و اخللاق
عمومی مُبدل
گشته است.
این
روحیه بجای
محمد، زرتشت،
بجای علی،
کوروش و بجای
جعفرصادق یا
كُلِيني،
فردوسی توسی
را می نشاند. لذا"رژیم
و بخش مهمي ازمخالفین
اش، از لحاظ
محتوا با هم فرقی
ندارند، تنها اسم
وموضوع مقدسات
آنها فرق می
کند، اما روحیهْ
مقدس پرستی
یعنی مذهبی را،
رژيم "خدا پرستش"
و غالب
مخالفين
"ايران-
پرستش" پاس می
دارند
واختلافشان
در نام بت هاي
مورد پرستش
است ،نه در
رَستن از بت پرستي
و خودِ پرستش،
و رسيدن به
آزادي و
وارستگي.
چپ از
لحاظ اعتقادی بظاهر
ضد مذهبی، وازنظر
روانشناسی و
روحی بشدت مذهبی
ایران نیز،
بجای سه مقدس:
دین حاکم
(محمد،علی و
جعفر صادق) ودين
محکوم (زرتشت،
کوروش و
فردوسی)،
زمانی (مارکس
و لنین و
استالین) را
گذاشته بود و
گروهی
دیگرازآنان
در برابر"پنج
تن آل عبای"ِ
تشیع، "پنج تن
آل
پرولتاریای":
(مارکس،
انگلس، لنین،
استالین ومائو)
را داشتند.در
همهْ اين
موارد، شخصیت
ها بجای هم می
نشینند ولی
روحیه،"ديكتاتور،
امام
ومراد"شدن در
رهبران، و "تسلیم،
تقلید و مرید
شدن و
سرسپردن"
دراكثريت
ملت، سرجای
خود ثابت و
پایداربوده و همچنان
باقي مانده
است. هرگزدید
علمی وعقلی، واستدلالی
و منطقی درجامعه
استبداد زده،
مقلد پرور و،سرسپرده ما،
مورد اقبال ورغبت
قرارنگرفته و
نمی گیرد.
مخاطب
اصلی این
نوشته،
صاحبان تفکروبه
اصطلاح
"روشنفكران"
با روحیه
مذهبی و با
برخورد "دُگم"و
از روي و
پیش داوري، به
"مسائل
ايران" هستند که
در میان شان، البته،
ریاکاران و
واداده ها و
خود باخته ها وباصطلاح
ما تركان:"مانقورت"
های ملیت ها :(تیره
ها) ی محکوم هم
فراوانند." دُگم
به مفاهیمی
گفته می شود
که مدافع آن ازمعنی
تحلیلی اش بی
خبر است، اما
حاضر به نقد و چون
و چرا کردن
درباره آن
نیست.
امید
که خوانندگان محترم"این
اشارات را، زروی
عنایت
بخوانند"وبه
پیام اصلي اين
نوشته،
اندیشمندانه
بیاندیشند.
درتمام
این نوشتار،مثل
سایرنوشته
های من، همه
جا، درصورت
ارائهْ دلیل وسندِ
علمي ِمُخالف،"اشتباه
هميشه مرجوع
است".
***
" قیام
سراسری ترکان
آذربایجانی"
که با ابرازهمبستگی
سایرترکان: (قشقائی
ها و ترکمن ها) د
ر کشورما
ایران همراه
بود، درواقع
از" قیام
مَدنی"اول خرداد(۱۳۸۵)
تبریزآغازشد
وبه ارومیه و سولدوز(نقده)
واردبیل
کشید، وسپس
پارسوا ("پارسا
آباد" قبلی
و"پارس آباد"
کنونی که
اهالی "مغان
شهر"مینامند)
ونیز زنجان و دیگر
شهرهای کوچک و
بزرگ را
فراگرفت، که
درهمه آنها ترکان
آذربایجانی
زبان ساکن
هستند. پژواک
این رستاخیزعظیم،
همانند حرکتِ
"خلق مسلمان"كه
درمخالفت با
اصل صدو
ده(ولایت
فقیه) بود:
قانون
اساسي- ده
اُلان اصل
يوز- اُن، ضيدي
بشر-
دی/ایصلاح اگر
اُلماسا،
باطیل- دی
هَدَردی". اصل
صدوده قانون
اساسي ضدي
بشراست/اگر ایصلاح
نشود،(آن
قانون ) باطل و
بيهوده است.
بنا به
انتظاروروال
معمول،
متأسفانه تنهاماند
وبا "توطئه
سکوتِ"معنی
داری بدرقه
شده وهنوزهم
میشود. این
رفتارهماهنگ
اُپوزانهای
فارسی زبان،
براستی
هراندیشمندعلاقه
مند ومتعلق
به
"فرهنگهای
محکوم"رادرسنجش
وشناختِ
پدیده ای به
نام "روشنفکران"
طرفدار"پا ن
فارسیسم" ، به تعمق
جدی- دراتخاذِ
تصمیم قطعی، برای
آینده خودشان
وایران-
وامیدارد. به
عبارت دیگر
این قیام
علاوه
برنتایج
سیاسی- مدنی
که درآینده نه
چندان دور،
لاجرم شاهدش
خواهیم بود،
درواقع همچون
واحداندازه
گیرئی (مِتر،
یا میزان
الحراره ای)
بود، جهت
سَنجش ِ"درجه
و عمق و
پهنای"ِ
آزادی خواهی،
برابری طلبی، وشناخت
نوع
ِ"دموکراسی"ی
موردنظرمُدعیان
داخل وخارج
کشور : چه طیف
سلطنت(پهلوی)
طلبها، چه
باصطلاح ملی
هاومدعیان
وراثت وپیروی
ازراه دکتر
مصدق
و(سنجابی،بازرگان
وبختیاروفروهر)،چه"رهروان
راه کاشانی
وخمینی"، چه
جریانهای چپ
سابق ولاحق،
که زمانی
مدافع ِ:"حق
تعیین سرنوشت
ملل تا سرحد
جدائی در کشور
کثیرالملله
ایران"
بودند! و
درنهایت، چه
آنهائی که
براستی
دموکراسی میخواستند
و میخواهند
ودردموکراسی
خواهی خود،
طبعاً دواصل ِآزادیهای
قانونی:(حقوق
بشر)
وبرابریهای
انسانی:(فردی
وگروهی)
را، شرط
اصلی قدم
گذاشتن درراه
مُدرنیته و رسیدن
به ملت مدرن میدانند
که لاجرم
ازتوحش ِ"ایل-
ملتِ"(متکی
به
نژادآریایی
واسطوره
کیانی)
ونیزبربریت: "قوم-
ملتِ" ناظر و
راجع به (دین
انحصاری =
خمینیسم، و
زبان انحصاری
= پان فارسیسم)
رَستن است و
به جامعه مدنی
باآزادی"ِدین
وزبان"وبرابری
انسانی
شهروندان
پیوستن: (برابری:
زن
بامرد،دین
باوربادین
ناباور ،
وفارس باترک،
کرد، و..).
دردموکراسی
واقعی
برخلافِ سخن ِ"مهندس
مهدی
بازرگان"اولین
نخست
وزیرآقای
خمینی، که
اِفاده
فرموده بود:
"این نیم
درصدی ها چه
می گویند!؟" در
واقع این مؤلف
ِ"راه طی شده ( ؟!)"
نمی دانست كه :
درحقیقت،
حرمتِ قانونی
ِ"حقوق"
اقلیت ویا
اقلیتها است
که
بیانگروجودِ
دموکراسی است
ونه
حاکمیت(بخوانیم
دیکتاتوری وانحصارطلبی)
اکثریت، بتنهائی!
وآشکاراست که:
"ایران،کشوراقلیتهاست
وهراقلیتی
درسرزمین
خوداکثریت است".
درکل
نیزازخوش-
اقبالی
ایرانیان
وشوربختی"پان
فارسیست"هاوسایرناسیونالیست
های افراطی،
ترکان
آذربایجانی
با سی وهفت
وچهاردهم
درصد، و۵/۲۳
میلیون نفر،
اکثریت نسبی
اهالی کشور
ایران را
داراهستند،
وفارسی
زبانان
درایران با سی
وپنج درصد و ۲۲
میلیون
نفراکثریت
نیستند: (ضمن
جذب وحل چهارمیلیون
ترک
آذربایجانی
وهمین
مقدارازدیگران
درطی ۸۱ سال،
یعنی ازسال ۱۳۰۴
تا به امروز).
آنگاه مطابق
همان آمار ۱۹۹۸
سازمان ملل
متحد، به
ترتیب نوبت به
: کُردها،
لُرها، گیلکها
و مازندرانیها
واعراب
خوزستان (بقول
خودشان اهوازی-
ها) وسواحل
جنوب میرسد که
بین پنج
تا سه میلیون
نفرند وسپس:
ترکمن ها با
دو و نیم
میلیون
نفروبلوچ ها
حدوددوملیون
نفرودرنهایت،
قشقائی ها با
یک و نیم میلیون
ولَک ها با یک
میلیون
ولارستانی ها
با نیم میلیون
نفر وآخر
کاردرآن
نوشته:
آمارزبانها و
لهجه های چند صد
هزار تا چند هزار
نفره می آید.
البته این
جمعیت بهمین
نسبت در عرض
این هشت سال
رشد کرده
است.لازم به
ذکراست که
تعداد زبانها
ولهجه های
موجود درسا ل
۱۳۳۲( بنابه
شماره یکِ
فرهنگ ایران،
فروردین ماه) درکشورایران،
دویست عدد بود
وامروزه تنها۷۵
لهجه وزبان
باقی مانده
است. اینان،
یعنی: "پان
فارسیست های
بیماروجنایتکاروطنی"
درطی این
هشتاد و یکسال(خصو
صا، در۲۵ سا ل آخر
پهلوی) به
بهانه "تحکیم
وحدت ملی
ایران"، حدود ۱۲۵
زبان ولهجه
رانابود کرده
اند. بعبارت
دیگر"پان
فارسیسم" حاکم،
کشورایران
رابه کشتار-
گاه فرهنگها،
زبان
هاو"یادمانها"
مُبدل ساخته
است: (با
نابودکردن
پنج لهجه
وزبان درهرسال).
استاد گرامی
براهل ادب وفرهنگ
فارسی، این
قتل عام
فرهنگی مبارک
باد!/ ازاین
نظرمادرکشورخود،
با یک"زبان- کُشی-
دیل قیرقینی -
: لنگُ-
ای- سید":(مترادفِ
نسل - کُشی: ژنو-
سید)
روبروهستیم /
واژه "زبان-
کُشی : لنگُ- ای-
سید" ، نیز چون
"پان
فارسیسم"، ابداع
من(واَمثال
من) نیست،
درحقيقت
مخلوق (وبقول پیکاسو
: شاهکار)
ایدئولوژی
انحصارطلب
حاکم یعنی
"پان
فارسیسم"است.
من، تنها نام
مناسب به یک
واقعیت یا
پدیده را
پیدامیکنم/.
بایک حساب
سرانگشتی،
جمعیت"ملیت"ها
(یا با واژه اهانت
آمیز"موردنظراستاد):
شمار "تیرههای"ساکن
درکشورایران،
به ترتیبِِ
ذکرشده
دربالا بقرار
زیراست:
۳+۲۳/۵+۲۲+۵+۳/۶+۳/۶+۳+۲/۵+۲+۱/۵+۱
+/۵
به سا یت
ذکرشده
درهمین صفحه
رجوع شود.
درکشورما
حدود نیم
میلیون هم
اقلیتهای دینی
و گاه زبانی-
دینی وجود
دارد.
اقلیتهای
دینی درایران
که دارای زبان
خاصی هم
هستند،
عبارتند از:
ارمنی:( ۹۰هزار)،
زرتشتی (۲۷هزار)،
یهودی(۲۰هزار)،
آسوری
وکلدانی(۲۰هزار)
نفر، و،صُبی
ها. چون"اهل
حق"، بهائیان
وبابیها،
زبان خاصی
ندارند،
دراین حساب
آورده نشدند
وگرنه
بعداز"اهل
حق": (احتمالاًبیش
ازسه میلیون
نفرند)،
بهائیان
بزرگترین
اقلیت دینی
کشورایران
هستند با: (۳۰۰هزارنفر).
جهت ختم این
آمارتراژیک
وخجالت آور-
ازنظرانسا
نیت،
دموکراسی
ومدرنیته ونیزازلحاظِ
فرهنگی
وحقوق بشر-
قابل
ذکراستکه
بنابه:
www.ethnologue.com/iran
اقلیت
زبانی- مذهبی
ِ" صُبی ها " در
حال نابودی در
ایران هستند
واغلب به
استرالیا و آمریکای
شمالی مهاجرت
کرده اند. زبان
آنها شاخه ای
اززبان آرامی
(سامی) است که ماني
پیامبر
نامداردر
میان آنها
تربیت شده
بود، واخیراً
جهت مصون
ماندن از توحش
ِ پان شیعیسم
و پان فارسیسم
رژیم جمهوری
اسلامی،
آخرین بازماندگان
آنها
درایران، که
به یکی
ازبنامهای: "ماندائی"،
"مُغتَسِله"،
"یزیدی" و "صُبی"
نامیده
میشوند، خود
را"مانَوی"هم
قلمداد کرده
بودند، که
شایدازخطردین
انحصاری شیعه
ی سیاسی شده:"خمینیسم"،وسامی
ستیزی:"پان
آریانیسم"بیماروحاکم
وبالاخره
آپارتاید
فرهنگی "پان
فارسیسم"درامان
بمانند،
چراکه مانی را
پیغمبرایرانی
قلمدادمیکنیم!
با این
مقدمه نه چندان
کوتاه،" ظاهراًحاجت
تقریروبیان اینهمه
نیست" وامید
است که استا د
گرامی آقای
دکترجلیل دوستخواه،اگربقول
خودشان" دوستدارحقیقت
ودانش وفرهنگ
ومصلحتِ همه
ایرانیان"ِ
واقعی وموجود
(ونه خیالی
وادعائی) بوده
وهستند،
آمارفوق کافی
به مقصود
خواهد بود! و
دیگر نیازی دراستناد
به
آمارسازمان"سی.آ.اِی."باقی
نمی ماند که
فارسی زبانان
ایران را /
پنجاه و یک
درصد/قلمدادکرده
است! لابُداین
رقم مبارک۵۱
درصد،همچون"برهان
قاطع"توجیه-
گردیکتاتوری
اکثریت خیالی
ومورد
نظر"ملی- یون"
بعدی مااست:
اَعَم ازملی-
مذهبیهای:
سابق(خاتمی
یون)، واَسبَق(بازرگانی-
ها) وخود جبهه
ملی داخل
کشور، باسخنگوئی
دکترپرویزورجاوند"سَلَمَهُ
الله تعالی" که
اخیراًبه
"اصل خویش":
برگشته
ویکسره "شونیستی"
دوآتشه شده
است(عضو سابق
حزب سومکای
دکترداوودمنشی
زاده، ومرید
بعدی ذبیح
بهروز،
ودکترمحمد
مقدم وبقول
خودش مُهمِد
مُغدُم، كه
همگي از پیش
کسوتان
ومرشدان صاحب
ادعاي پان
فارسیسم
بودند ).
پسر، کو
ندارد نشان از
پد ر
تو بیگانه
خوانش نخوانش
پسر! مليهاي
ما برحسب تغيير
اوضاع دائم
"پسوند"عوض
ميكنند: در
مقابل چپ
ها،"ملي-
مردمي" شدند،
دربرابرودركنارخميني،"ملي-مذهبي"ازآب
درآمدند، وبقول
دوست
هوشمندي، فردا
هم ممكن است
به صورت "ملي-
نظامي" و "ملي
آريائي"در
آيند!
بنظرمیرسید
که درآن
آمارکه
حضرتعالی
از(سی.آی.اِی.)
نقل کرده اید:
" لُر و لَک و
گیلک و
مازندرانی و..."
راهم جزوزبان
فارسی دانسته
وقلمداد
فرموده اند!
البته
میدانید که
رقم پنجاه و
یک درصد فارس
خطای عمدی،
آگاهانه،
آشکار وفاحشی
است، که یا
ازمنبع
نادرست ایرانی
آن ناشی شده
است، ویا به
دفاع ازسیاست
خاصی
در"سی.آی.اِ"
مَعطوف است!
زیرا آن
زبانهاهمگی
بومی
کشورایران
هستند و"زبان
فارسی" تنها
زبانی دراین
کشوراست که
باایل( تیره)
ویا قوم مشخصی
وارد کشورکنونی
ایران نشده و"
مهاجرادبی
ودیوانی"، یعنی
وارداتی ازبلخ
و افغانستان وآسیای
شرقی:
تاجيكستان، و
آسیای مرکزی:
سمرقند
وبخارا، به
کشور کنونی ما
ایران است.
زبان فارسی،
بعنوان زبان
کاتبان ونه
زبان گویشی
مردمان ازقرن
هشتم هجری
درایران
کنونی بتدریج
به زبان گویشی
شهرها (با جذب
وحل زبان بومی
آنها) مُبدل
شده است:
"دکترنا تِل
ِخا ن- لَری:
زبانشناسی
وزبان فارسی"
صفحه (۱۴۶)
وسلسله مقاله
"خط وتغییرخط
درسرزمین
ایران"
ازهمین قلم: روزگارنو
ازشماره ۱۷۲ تا ۱۸۶
پاریس.
جواب
استاد دکترجلیل
دوستخواه رالابُد
استاد
دکتررضابراهنی
درزمینه
مربوط به
خودشان اگر مصلحت
دانسته و
فرصتی داشته
باشند خواهند
داد.
اماعلت
جوابگوئی
ازطرف من/
بعنوان یک
فرددموکرات،
و یک ترک
آذربایجانی
جمهوری خواه
وفدرالیست، که
منافع عمومی
همه مان را
دربقاء ایران با
پایان یافتن"
آپارتاید
زبانی- دینی"
حاکم، واداره
آن بوسیله همه
ملیت های ساکن
درکشور(با
توجه به وزنه
و نسبت جمعیتی
شان) می
دانم / تنها
این است که: "طرزتفکرآقای
دکتر
دوستخواه،
نمونه نسبتاً
کاملی
از"طرزتفکر
حاکم" برایران
است. این
طرزتفکر
ایدئولوژیک،
متأسفانه بر"باندِحاکمان"کشورما،
ازدوره پهلوی(۱۳۰۴)
تابه امروز(۱۳۸۵)
سیطره داشته
است،
وشوربختانه
بخشی مهمی از"روشنفکران"
وتحصیل
کردگان (فارس
وغیرفارس) نیزگرفتارآن
بوده اند
وهستند. راقم،
طی دومقاله،
تحت
عنوان"افتخارنژادی
یا افتخا ر
انسانی"
ونیز: در
سلسله مقالهْ
"به شهادت
تاریخ هیچ قوم
و ملتی تافته
ی جدا بافته
نیست"، خصوصیت
های اصلی
ایدئولوژی
دوران پهلوی
رابرشُمُردَ
م :
(روزگارنوشماره
مسلسل ۲۲۳
شهریور۱۳۷۹
صفحه ۶۸–۷۰
پاریس).
بعدازضربه
انقلاب بهمن۱۳۵۷،
درداخل
ایران،
ازصورت
ایدئولوژی
حاکم، مُبدل،
به نوعی" مذهب
سیاسی" چند
چهره ودرعین
حال سازشکا ر
باخمینیسم
شد، ودرخارج
ازکشورنیز،
بنوعی"سِکت" و
گروهک دینی مُبدل
گردید: با پندارنیکِ
"اشو
زرتشت"، "کردار
نیکِ" کوروش
کبیر، و"گفتار
نیکِ" حکیم
ابوالقاسم
فردوسی"
پاکزاد-
که رحمت برآن تربَت پاک
باد! راستی،
استاد گرامی، تثلیث
بدی نیست،
عیبش
تنهادراین
است که
دوهزارسال دیرآمده
وعصرادیان
بزرگ بکلی
سپری شده است!: (اخیراًازاین
مذهب جدید
دعوتنامه ای
"بنام آهورامزدا
و کوروش"
منتشرشده است-
ضمیمه شماره
یک دیده شود).
خلاصه
ایدئولوژی دوره
ی پهلوی، که
امروزنیز
باتغییراتی
درجمهوری ارتجاعی
اسلامی بحیا ت
ننگین و ضدِ
تمدن مدرن،
وایران برباد
دِه، وآزادی
کُش
وضدانسانی خودادامه
میدهد به قرار
زیراست:
۱- پان
آریانیسم :
تمام مردم
ایران رااز
نژاد ِ"پاک"
و" پرافتخار"
وموهومآریائی
تلقی می کند
که لابد
ازنژادهای"ناپاک"(سفیدِ-
سامی وترک-
وسیاه
وزردوسرخ)
وبقول دکترمحمودافشاریزدی
"ممتاز"، و
جدا است، هرچند
خود
اوازترکان
افشاربود!(مجله
آینده شماره
یک، تیرماه ۱۳۰۴).
پان آریانیسم "ایران"
را فقط به سبب
نام اش، مُلکِ
طِلق ِنژادآریائی
موهوم
وادعایی خودمیداند،
وصدالبته
نژادهای موهوم
وادعایی دیگر(غیرآریائی)
را، با اين
فرض نادرست،
بیگانه
ومهمان(ناخوانده)
دراین
کشورتلقی
میکند(بخصوص
ترکان واعراب
را): بقول
مولانا:
باخیالی
نامشان
وننگشان باخیالی
صلحشان
وجنگشان!.
درایران
ازهمان زمان
ِ( ۱۳۰۴)، پان
آریانیسم
درعمل به "پان
ایرانیسم" تقلیل
مفهوم ومقصود
داد. هرچند
درمقوله
نژادِ موهوم
ِآریائی،
تصورمجذوبین
به این ایدئولوژی
آن است که:
آسید آمینه : (
دِ- اِ ن- آ )ی این
نژاد ِ" والا"
و" پرافتخار"
درمجموع،
حُکم ِ"تیزاب
سلطانی" را
داشته و دارد:
یعنی تمام
آسیدآمینه
های ِژنهای
ِانسانهای
ِقبل
وبعدازخودرا،
درخود حل کرده
وتحلیل
میبَرَد و "
دروضوی خلوص
نژادیش، هیچ
شکستی حاصل
نمی آید"! اما
درعمل
برای"ایرانی
وآریائی " کردن
این
بیگانگان
ومهمانان
ناخواندهعرب
وترک وترکمن و.. "اِکسیر"
دوم یعنی"پان
فارسیسم"
کارسازتراست،
که دومین ستون
وپایه اصلی
این
ایدئولوژی
شوم
وضدانسانی
حاکم برایران
را تشکیل می
دهد...
۲- پان
فارسیسم:
رُکن اصلی
ومحوری
ِایدئولوژی پهلوی
وجمهوری
اسلامی وبخش
مهم مخالفان :
(اُپوزانها =
مخالفان) فارس
وغیردموکرات
خارج کشوررا"پان
فارسیسم"تشکیل
میدهد که بنا
به اعتقادات-
شان: زبان
مقدس فارسی نه
بعنوان زبان
مشترک، بلکه
همچون زبان انحصاری،
رسمی، حاکم ودرنتیجه:
زبان ِ"جانشین"و"قاتل"
تلقی شده، وعملکردِ
سیاسی
وفرهنگی
یافته است.
زبان فارسی
بعنوان
ابزارسیاسی
حاکم،
زبانهای
دیگررا،
مُبدل به
زبانهای
غیررسمی،
محکوم، و
ممنوع،
ازنظرآموزش
وپرورش
کودکان،
ونیزدفاع دردادگاه
های محلی
ساخته است: (به
اوامر احمدی
نژاددرعمل
معکوس به ماده
(۱۵) یعنی
درجهت ترویج
انحصاری زبان
فارسی توجه
شود: بشماره :۱۰۶۱۰/بتاریخ
(۱۳۸۵/۱۲/۷).
تامعلوم افتد
که درعکس
العمل به قیام
هویت طلبی و
آزادیخواهی
آذربایجانیها،
بیماری "پان
فارسیسم" تا
چه حدعمیق،
ودرجه بلاهت
ِتامیت- گرائی
ِخمینیسم، تا
چه میزان تماشائی
است! البته
اَنگِ خائن،
ضد ملی، تجزیه
طلب، پان
ترکیست
و(سابقاً
کمونیست
وبابی)،جاسوس
بيگانگان! به
خواستاران
این قبیل حقوق
اولیه انسانی
زده میشد
ومیشود،
وهمواره با تعقیب
پلیسی
وقانونی
همراه بوده
وهست. درشورشهای
هویت- طلبانه
ودموکراسی
خواهانه
کنونی
آذربایجانیهای
ایران
نیزیازده
هزارنفرروانه
زندانها
وشکنجه
گاههای"پان
فارسیسم و
خمینیسم"
شدند، جُرم-
شان ، هویت
خواهی و آزادی
طلبی، برای
زبان مادری و
پدریشان بود.
این رستاخیز عظیم،
بقول حافظ:
"جُرمش"آن
بود که
"اسرار"خفقان۸۰
ساله را
"هویدا" می
کرد.
۳- فرد
پرستی (شاه
پرستی/ خمینی
پرستی):
درنظام قبلی
شعارهای رایج
: "چه فرمان
یزدان چه فرمان
شاه" بود. درنامه
"تنسَر" یا "د و-
سر"؟
نیز"ایران"
را: " بلاد الخاضِعین
" (کشورسَر-
فرودآورندگان
به فرمان شاه
ودستورات دین)
تعریف کرده
اند. همه
ایرانیان
ِازنوع
خودرا، حکیم
ابوالقاسم فردوسی،/كه
همچون
پیشکسوت
وپیامبرشعوبیه(جدید
ما) است/: "همه
بندگانیم
خسرو پَرَست"
نامیده، واز
این که کسی
چنان نباشد با
تعجب می پرسد:
" نه خسرو
پرستی نه
یزدان پرست"
؟! که سخن
اواشاره به
"خاضعین" یا
"سرفرودآورندگان"به
(شه وشیخ) تنسَر
را دارد. برای
فردوسی فرد
ِآزاده ای که
به پرستش
واطاعت
فرامین
و"امرونهی"های(شه
وشیخ)گردن
نگذارد،
موجودِ
غیرقابل تصوری
است. معلوم
است که درامر
ِ"پرستش"،
شناخت ومعرفت،
وتجزیه
وتحلیل
واصولاً
تفکروتعقل ِ
آزاد، و منطق
واستدلال را
راه نیست. "علماء
دين"يعني
"مُبلغان
جهل" ميگويند
:" از حکمت دین سؤا
ل نیست"،
چراکه آنها:
جوابی به آن
پرسشها ندارد.
۴- خاک
پرستی ِآریایی،
بجای مردم
دوستی انسانی:
اگربه "
سرود(سابق)
ملی ایران"(
برخلاف
سرودعهد
مشروطه،
وافغانستان
بعد از
طالبان) توجه
کنیم همه اش
خاک پرستی
است:
"
ای ایران ای
مرز پرگهر
ای خاکت سرچشمه
هنر! راستی
را، خاک ایران
درمقایسه باخاک
های"
چرنوزُم"
کشوراُکرائین
و آلمان وخاکهای
خوب و
"هوموس"داراروپا
وامریکا(برزیل)،اصلاً
خوب
نیست،ارزش آن
خاک برای من
به
خاطرمردمان
آنجا است.
جناب استاد،هرچند
استاد
ومُرادِ بعدی
شما، زنده یادابراهیم
پورداوود،
درشعر"نژاد-
پرستانه " و"
شعوبی-
محتوای" خود،
درجواب به
مصرع : " اگر
پرسی ز کیش
پور داوود "
جواب میدهند
که، ابراهیم (ابن)
پورداوودِ،
"پارسی"،
"ایران پرستد"!
نمیدانم
راستی، نام
ِنامی"سامی"ِ
ایشان، برای "پارسی"بودن
این" گیلک ِ–
ستانی" جای
چون وچرا باقی
میگذارد یا
نمی گذارد؟!
بقول سعدی:
"عاقلان
دانند". البته
" فنون" زیاد
و"عوارض"
گوناگونی که
این "ایران -
پرستی"ِ نژاد-
پرستانه،
داشته، دارد
وخواهدداشت
وجداٌ: "به
تماشا کشیده
است". ازجمله
جنا ب
سناتور"سید"
فرخ خراسانی
درشعر"شونیستی
تمام عیارودرعین
حال شرم آور
خود با مطلع:
"
یا رب عرب
مباد ودیار
عرب مباد! این قوم
شوم و مردم
دورازادب
مباد!"
مدعی
میشوند که:
نَسَب
ِمُبارکشان
نه به میرعرب:
"علی"، که به
نژاد کسرای
"عادل" میرسد.
بی اختیار:"فرزند
ناخلف: یعنی
سید سُنی"ِعبید
زاکانی تداعی
ومعانی- ام شد.
اما شخصاً، با
"پرستش"
هرچیز، حتی
مفاهیم
مُجَرَدی چون:"حقیقت"،"نیکی"،"زیبائی"و"عدالت"و"
قدرت"هم
مخالفم، چه
رسد به پرستش" زبان
ودین، یا خا ک
ویا شخصیت
زنده ومرده".
آقای دکتر
دوستخواه:
بجای"پرستش"
که نشانه
عبودیت
وبندگی است"
دوست داشتن"
و"دوستخواهی"
بهترو
خوشتراست. هم
ازاین روست
که: ایران
دوستی من ازایرانی
دوستی من
سرچشمه می گیرد
نه برعکس، ایرانیان
(ساکنین این
کشورازآغازتا
به امروز)
آنچنا نکه
بوده اند
وهستند نه
آنچنان که
مدعیانی(بخوانیم
شعوبیه جدید) مدعی"ِشدن
وبودشان"(،با
تاریخ
ایدئولژیک،انتخابی
وجعلی وخیالی
شان) میباشند.
جناب استاد، تعیین
هویت فرهنگی-
اجتماعی وسیاسی-
تاریخی "قیم"
لازم ندارد.
دوولی
فقیه(ملا احمد
نراقی و روح
الله خمینی)،
همه ملت ایران
راجزو"
صِغارومَجانین"
تلقی فرموند!
یعنی که
نیازمند
"ولی" آنهم
ازنوع "فقیه"
اش هستیم ،
برای هفت
پشتمان
کافیست.
امروزدرعصرانقلاب
دژیتال-
انفورماتیک،
ازچاله ولایت
فقیهِ وَقیح
درآمدن وبه
چاه ولایت
نژادِ شَریفِ آریائی
وپان فارسیسم
افتادن،
براستی
شعورودرایت
خاصی می طلبد که
نثارمدعیان و طرفدارانش
باد! بنا به
شهادت تاریخ:
ازدست عقرب
ِ" قیم"ِ
آریائی ِخودی،
مردم ایران
آنروزعصر ساسانی
وقبل
ازانقلاب"دوره
آریامهری"،
به مارغاشیه دین
سامی(اسلام)
وولی فقیه
خمینی، پناه
بُردند. هرچند
بقول ناصر
خسرو،بعدازپیروزی
انقلاب
اسلامی دیدند
که:
زی شاه
پیش شیخ چنان
بود رفتنم کز کام
مور در دهن
اژدها شدم . بقول
مولانا: "واجب
آمد چونکه
بُردم نام او ------ شِمه ای
گویم من
ازاِنعام او"چون
از"آریائی
وآن نژاد والا"
سخن رفت،
کافیست به
"افتخارات مدعیان
این نژاد ممتاز"اندک
توجهی بکنیم:
جنایات آریائیها
درهند،
درایجاد
سیستم کا ست یعنی
ارثی شدن
مشاغل ونابرابری
مردان
بامردان (زنان
که اصلاًمطرح
نبودند)
اززمان
مهاجرت آنها
به آن کشورتا
به امروزدوام
دارد،
ودرایران پیش
ازاسلام به"کرامات"آریائیهای:
(ساسانی،هخامنشی
وماد)، بویژه
به جنایا ت
هولناک
هخامنشیهای
خودمان میتوان
اشاره کوتاهی
کرد: درچشم
درآوردنها
(اَوَجَم = به
پارسی باستان)،
وگوش وبینی و
زبان
بُریدنهای
مکرر، و دارزدنهای
فجیع(چهارمیخ
کشیدن توأم با
روی نیزه نشاندنها
) وکشتارهای
پی درپی ِشخص
داریوش بزرگ
درکتبیه
(بَغستون) یا
"بیستون"(نگاه
شودبه:"شارپ"فرمانهای
شاهنشاهان
هخامنشی
صفحات: ۵۱-۵۳ و...
). به شقاوتهای
عصر ساسانی هم
بعداً اشاره
کوتاهی خواهم
کرد.
افتخارکشفِ
شکنجه
وحشتناک
ِاُستوانه
خاکستر(که شخص
موردغضب
ملوکانه
راباسردراستوانه
پرازخاکستر"رها"
میکردند تا با
تنفس خاکستربجای
هوا، بامرگ
تدریجی
وجانکاهی
بمیرد..) ودیگرانواع
شکنجه های ابتکاری
و اقتباسی:
(سنگسار وزنده
دفن کردن و..) به
ایرانیان
آریائی ما
یعنی به
هخامنشیان میرسد:
نگاه کنید به
"یاد داشتهای
جوانی ناپلئون
–ماهنامه
آرتش، ترجمه
سرلشگرمحمودِ
کِی"و"خلاصه
تاریخ کتزیا
س- ترجمه
خلیلی-
کامیاب،۱۳۷۹،چاپ
:کارنگ صفحا ت ۹۵،۹۳،۸۸،۸۲،
و.."لذا
استادگرامی،
شک وتردید
ما"انیرانیها":(ترکان
وعربها) وهمهغیرفارسی
زبانهارا،دروحشت
ازداشتن"قیم"وولی"شریفِ" آریائی،
(بجای ولی
فقیه سامی) بنا
به (ما شاء
الله) اینهمه
سوابق تاریخی
(بقول
دکترمحمود
افشار):"افتخارآمیز"
ونیزتجربههشتادویکساله
اخیر، اندکی
بگفته مولوی:
لطفاً عرایض
ما انیرانیان
را چون
کریمان بخوانید.
آقای
دکتردوستخواه،
چه کنیم که
بقول آقای دکتربراهنی،
ماصاحبان" فرهنگهای
محکوم"،
یعنی همه
ملیتها (به
بخشید:
تیره)های
محروم،"مار
گزیده- ایم"
آنهم از نوع
آریائی- اش.
شماکه براستی
اُستادید،
وبخوبی
میدانید که:
خودآریائیها
معنی" آری" یا "
ایر"را، مترادف:
"شریف،اصیل،آزاده
ونژاده"،دربرابر"اَن
- ایر= اَنیر" بمعنی
:" فرومایه،
پست، بد نژاد وپدر
نشناس وبیگانه"قرارداده
اند. راستی
فرهنگ آریائی
ِما ل ِخودمان،
چه فرهنگ
"والا"و
"افتخارآمیزی"
است، (با ازآ ن
ِ"ودائی" و"
هیتلریش"
کاری نداریم).
مخصوصاً
ازدید انسانی
و حقوق بشر،
که مدعی ارائه
آن به وسیله
کوروش کبیربه
عالم بشریت هم
هستیم! اما
همین کوروش
عزیزما، که
بیشک
مهربانترین
فرد ِآن سلسله
بود، قبل
وشاید بعد
ازازدواج با
"آمی تیس"خاله
اش،
شوهراورابه
بهانه وجُرم
"دروغ گفتن
درهنگام
بازجوئی
آستیاک" بقتل
رسانید! بقول
دهخدا "انشاء
الله گربه
است!" کتزیاس ِ(یونانی)
یااشتباه
کرده یاغرض
ورزی نموده
است. اماکُشتن
پسرکرُزوس
دربرابرچشمان
پدرش وقصدِ سوزاندن
ِخودِ کرزوسِ
اسیر،و"آه
سولون، آه
سولون"گفتن
آن بینوا، که
باعث نجا ت جا
نش هم شد،
روایت هرودوت
است، ومورد
پذیرش تاریخ
هم قرارگرفته
است! اگرجعلي
است دليل تان
را بفرمائيد.
استدراک:
اولاًًسوزاندن
یک انسا
ن(زنده
ویامرده) کاملاً
باحقوق
بشر(نوع
آریائی)
سازگار است!
درثانی (مشگلی
دارم ومی
خواهم
زدانشمند
اوستا شناس وایران
باستان-
شناس
بازپُرسم):
اگر آلوده
کردن آتش(!؟)
ازگناهان
غیرقابل بخشش
(با حکم اعدام)
دردین زردشتی
است، آیا همین
عمل ضدانسانی
کوروش کبیر،
یکی ازده ها
دلیل زردشتی
نبودن" چیش
پیش"ی- یان،
بقول کوروش
کبیر، وهخامنش-ی-
یان به ادعای
داریوش بزرگ
نیست؟:(درکتیبه
کوروش اسمی
ازهخامنش
برده نشده ودر
چ ِش- پ ِش یا
چیش پیش متوقف
است) ذکرجنگ
کوروش کبیر،
با "ماساژت"ها،برهبری
مَلکه آنها:
"تومریس"که
بعدازکشتن
پسراسیرملکه،
بقتل کوروش
کبیرنيز
درمیدان جنگ
مُنجرشد و"تومریس"
که به گفتههرود
ُت ازنظراخلاقی،
هیچ عذری برای
كارهِا
واعمال ضد انسانی
وغیراخلاقی
کوروش کبیرما
باقی نگذاشته
بود، بعنوان
یک مادر
داغدیده،
دستورمی دهد: مرده
کوروش کبیررا
آورده ودرطشت
پُرازخون
سَرببُرَند
ودرآن حال،
خطاب به
سربُریده
وغرقه درخون
"کورش کبیر"
ما، چنین
میگوید:
"خونخواردرزندگیت،
ازخون خوردن
سیرنشدی،
بخوربلکه دربعد
ازمرگت
سیرشَوی". با
زهم سؤال
دیگری ازاستاد"دوستخواه"
دارم: آیا
بنظرحضرتعالی،
آن مادر،
بعدازبُریدن"
سرمبارک حضرت
کوروش کبیر"،
جسد
ِمُطهَراو
رامومیائی
کرده و درتابوتی
ازچوب
سِدروگیاهان
معطرقرارداده،
تحویل
ِ"کمبوجیه"واقوام
دهگانه
پارسها
میدهد؟ ویا
طور دیگری با
آن"کُشته "، بفرموده
"ناصرخسرو"
رفتارمیکند؟
جواب آنرا اگر
بازهم برایم
ابهامی باقی
مانده باشد،
خود،ازمادران
داغدیده جویا
خواهم شد!
سؤال آخرم این است
که: "بقول حضرت
آیت الله
گیلانی: لطفاً
پیدا کنید که
دراین ماجرای
شیرین،
"مقتول یعنی
کورش
کبیرکجاست"؟
به سخن دیگر،
درآن مقبره
(با اِستیل
وسبک معماری یونانی)
چه کسی (زن یا
مرد پس ازعهدِ
کمبوجیه واحتمالاًسلوکیها)
مدفون
است؟عشق
مجنون واربه
کوروش کبیر،
ازجشنهای ۲۵۰۰
ساله
شاهنشاهی
ببعد
در"بلادالخاضعین=(کشورتسلیم
شوندگان) وظیفه
ملی اعلان شده
است،حرفی
درآن نیست!
امااستاد گرامی،
آخربقول
قديمي ها: "عقل
وخِردهم موجود
شریفی است". می
فرمایند(چه
كساني؟!): مجسمه
آن جوان رعنا
را کوروش
کبیرقلمداد
کنیم، بخاطرساختن
یا جَعل یک
اثری بنام و
برای کوروش
کبیرمان،"بعنوان
سَمبل ملی"!
میگوئیم بچشم،
هرچند بگفته
درست استاد
ذبیح بهروز:
"آن مجسمه بی
نام ونشان "
است، درضمن
باوجودکلاه
یا کاکل مصری
واِستیل آن،
نمیتواند
کوروش کبیر
باشد
(آخرمصردرزمان
کمبوجیه
پسرکوروش فتح
شد!) و"ابوالکلام
آزاد" اولین
وزیرفرهنگ
هند هم، دومارآن
جوان مصری-
کلاه را به
خطا دوشاخ (!)
کوروش
ِ"ذوالقرنین"(بمعنی:صاحب
دو شاخ و نیز
دو قرن)
پیشنهاد
فرموده است،
دراین یک
مورد، میگویم
بخاطر"شعائرملی"
فعلاً دندان
روی جگر"عقل"
میگذارم،
چراکه می بینم
حتی زنده یاد
دهخداهم به
خاطرهمان"عشق
به ایران"، به
قول عارفِ
قزوینی
ِبیابانی،
"ذوالقرنین"
قران را،/ که
اغلب مُفسرین
به
"اسکندر"کبیر(گجستکِ
رومی! بگفته
اردویراف-
نامه)
تعبیرکرده
بودند،/كورش
قلمدادنموده،
وازسخن بی
اساس"ابوالکلام
آزاد" پیروی
وطرفداری
کرده است. با
وجودهمه این
داده ها،
اگردرمورد آن
مجسمه خاموشی
گزیده و "بنشینم
وصبر پیش گیرم"،
دیگردرمورد
آن مقبره
یونانی
بخاطرحرمت
"عقل"، سکوت، "
نتوانم
نتوانم". همه
دیدیم که:
شاهنشاه
آریامهررا
هم، رندان فریب
داده بودند
وبنا به نوشته
تایمزلندن"این
نمایش
ِنمایشا ت"
باجلال واِسراف
بی نظیری
برگزارشد، و
آن" نوربه
قبرش ببارد"(راستی
چگونه؟!)،
درخطاب به آن
مقبره "سربازگمنام"
فرمود: "کوروش
آسوده بخواب
زیرا که ما
بیداریم".
دیدن وشنیدن
آن نمایش
ازتلویزیون،جمله
" اُتوهان"
فیزیکدان
آلمانی را
تداعی میکرد که
گفته است:" ماوراء
الطبیعه چون
جستجوی گربه
سیاهی است
دراطا قی
تاریک که درآن
اصلاً گربه
ای وجود ندارد".
می بینیدسکوت
واندیشیدن به
"مصلحت نظام" پان
آریانیسم، ومماشات
دربرابردروغ،
به چه قیمتی
برای مُلک
وملت تمام شده
ومیشود، که
براستی: "حق
نشاید گفت الا
آشکار". این
نیز گفتنی
است: نمی شود
اسم مبارک
"کوروش کبیر"
درتورات
بیاید
ودرقران آنرا
نداشته باشیم.
این کسرشأن
ِاسلام
وایران
راازطریق ِ"
تفسیر:(زَند)،که
دام ِتزویر
است " به
هرطریق شده
باید جبران
کرد. درضمن اینست
معنی "گفتگوی
توأم با جنگ
وجدال تمدنهای
دینی"!
آری:"خا
ک پرستی
ِنژادی،
دشمنی با انسا
نیت است".
ازمن
بدورباد،چنین
میهن پرستی
نژاد - پرستانه
که کشورایران
راسرزمین"نژاد
موهوم آریایی"
تصوروقلمدادمیکند،
البته این
همه، قطره- ای
ازدریا بود.
۵-
مدرنیسم:
پهلوی های
پدر(رضا شاه)
وپسر( محمد
رضا شاه) مدرنیست
بودند. آنها
ازمدرنیسم، تکنیک ودانش-
اش
رامیخواستند
ونه فلسفه(اجتماعي)
آنرا، که
"مدرنیته"
نامیده میشود.
این نوع
مدرنیسم
صنعتی وعلمی،
عیناً
بعدازفروکش
کردن ِتب
انقلاب،
درجمهوری
اسلامی هم
پیگیری شده و
می شود (بخصوص
درجنبه
تسلیحاتی
واتمی). ایران
درآن زمان با
فرامین ملوکانه
اداره وهدایت
می شد وحا ل با
سخنان امام
راحل و"حکم"
ولی فقیه
وتوصيه هاي
"بنگاه مصلحت
نظام" و..اداره
میشود .
اخیراً سپاه و
بسیج می
خواهند که
کنترل کلی
سیستم را به
دست بگیرد!
بهرحال
مدرنیسم
آمرانه نیز
جنبه های مثبت
خود را
داراست، اما
چون ریشه
درفرهنگ
نداشت و به
تمدن خودسازی
حتی درحد
ترکیه هم
تبدیل نشد، به
این سبب ما
هنوزدرعطش
مدرنیته وحتی
مدرنیسم
میسوزیم
وبافراق آن
میسازیم.
استاد گرامی آقای
دوستخواه،
عنا یت میکنید
که با یک روانشناسی
اجتماعی
سروکار داریم
که من تخصصی درآن
ندارم. بنا
بتجربه
دریافته ام
که، موضوعها و
شخصیتهای
مورد ِپرستش
انسان"ِ فرد
پرست" و"
مُقلد" فرق می
کند، اما اصل
پرستش و تقلید
پابرجامیماند!
بدبختانه ما
ایرانی های
ِقا لب گیری
شده
در"ایدئولوژی"
پهلوی که بار:
" تقلید "
اجتهاد
فقاهتی شیعه
وشیوخ تسَنُن
ومُرشدان
"طریقت" را
هم، علاوه
برجوراستبداد
شاهان، به دوش
میکشیدیم و
میکشیم،
بسیار شبیه یکدیگریم.
درعالم سیاست:
مصدقی هابجای
شاه پرستی،
مصدق پرستی را
شا یع کردند.
خمینیست ها بجای
شاه وسروش
ِآریامهرش،
خوداو
والهامات"امام
خمینی"
راقراردادند
ومارکسیستهای
ماهم بخوبی
میدانند که
قبل
ازفروپاشی
شوروی" لنین پرست"
(وزمانی
استالین،
مائو،
چگوارا، وحتی انور
خوجه پرست)
شده بودند!
درنتیجه
انقلاب
اسلامی،
امروزه
درداخل
کشور،"پان آریانیسم"
دوره پهلوی
کمرنگ ترشده
است، ولی آتش
زیرخاکستری است
که تا آب
"دموکراسی و
آزادی، و،
برابری و انسان
دوستی، برآن
ریخته نشود،
ممکن است
باز،سربکشد
ودامن مدنیت
وانسا نیت را
درایران بسوزاند
ولکه ننگ
دیگری
برصفحات سیاه
جنایات نژاد
پرستی و"آپارتاید"
فرهنگی(دینی
وزبانی) خود
بیافزاید.
هواداران
خمینی
خواستند،
تشیع سرخ
عَلوی
ِادعائی را
بجای" پان
آریانیسم" بنشا
نند. ازآن پنج
اساس
ِایدئولوژی
دوره پهلوی
"پان فارسیسم
" نظیر"فرد
پرستی" و" خاک
پرستی" هنوز
مُسلط است و
تند ترازپیش
میتازد. این
است دیدمن
ازجهنمی که
ازدوره پهلوی
تاکنون درآن
بناچارزیسته،
و"پل چینو(صراط)ی"
بهشتش پنداشته
ایم.بهشتی که
نامش"ناسیونالیسم
مثبت"(نژادی-زبانی)،و"تمدن
بزرگ
آريائي"بود...
استادگرامی
آقای جلیل
دوستخواه:
بقول خودتان،شما:
"این استاد
سابق دانشگاه
اصفهان هم به لحاظ
دیدگاهی وهم
ازنظرساختاری
وکلید واژه
ها ی
بکاربرده
درآن، اِشکال
بنیادی
دارید...":
شما
که دیکتاتورو
فرد مستبدی
نیستید، چرا "کلید
واژه ها" و
اصطلاحات اهل
استبداد را
بکار میبرید:
علت این قیام
های سراسری
ترکان
آذربایجانی
ازارومیه تا
زنجان و از
"پارسوا"
(پارس آباد) تا
نقده را، که
نتیجه مستقیم
هشتادویکسال
تحقیرسیستماتیک
ِ"اجتماعی
وانسانی"
وتبعیض همه جانبه
"سیاسی
وفرهنگی"آشکاراست،
نمیدانم
حضرتعالی،علل
آنراچراوچگونه
به "همسایگان ترک و
عربِ"ما، که
سرسپرده قدرت
های غربی اند،
نسبت می دهید.
استاد مبارکتان
باشد"این
قضاوت
آهورایی".
بقول معروف: "الحمدُ
لله بخیر
گذشت! " وکشورایران
آهورائی (کشور:
جائی که مردمش
دائم به"کیش، وَر"میروند)،
برخلاف آن
دومملکت اَنیرانی
ِترک و عرب
هرگز وابسته
قدرتهای غربی
نبوده است! برمُنکِرَش
لعنت! درضمن
یادتان باشد
که: به مدت هشتاد
و یک سال ما
ترکان ایرانی
(ساکن ایران) را،
همان
ایدئولوژی
متکی به پان
آریانیسم:
(نژادی-
سیاسی)، و پان
فارسیسم: (فرهنگی-
سیاسی)، ازروی
طرح و برنامه،
یعنی بطورسیستماتیک،
به لقب" تُرک
خر" و"
بیابانگرد"مفتخرمیفرموده
ومیفرمایند،
واعراب یا تازیان
(بمعنی سگها)
را با
تحقیر،"وحشی،
وشترچرانان
ِسوسمارخوار!"
قلمداد میکردند
و میکنند.
راستی
نمیدانم
چرادرقاموس
"باستان
پرستان"وخصوصاً
"اوستا
شناسان"ما، شتروشیر
شتر، اینهمه
بد شده است؟
آخرمگرمعنی زردشت
:"شتر زرد"
نیست؟ که
رندان دُکان
دارما، به
عَمد وبخطا،
به :"دارنده" شترزرد
ترجمه
وتعبیرش کرده
اند. استاد
گرامی، شما، بجای
مبارزه با این
آپارتایدعُریان،
( که بیا
نگرنوع ودرجه
توحش ِخفته
درذهن
گویندگان
آنست)،
چرامدافعه
کنندگان
ومبارزه
کنندگان با
این اها نت
های غیر قابل
توجیه
راملامت می
کنید؟ ملامت
میکنید که چرا
این بار(چهل
ویک درصد)
شهروندان کشور
ایران:
(آذربایجانی
ها، ترکمن ها،
قشقائی ها
وترکان سایرنقاط
ایران
ازداراب فارس
و"فریدن"ِ اصفها
ن گرفته تا
برسد به ترکان
خراسان وساوه
وشهریارو کرج
و....) بعلاوه
سایرترکان
جهان،
یکجاازمفتخرشدن
به"سوسک مُستراح"(
آنهم درارگان
رسمی دولت
علیه جمهوری
اسلامی ایران)
تن- میزنند
ودر"بلادُ
الخاضعین"،
شورش میکنند.
درحالیکه از
زمان داریوش
اول درکتیبه نقش
رستم (ازکجا
واز كي این
اسم پیداشده
معلوم نیست؟)،
بما امرشده
است که: راه
راست (اطاعت
وتقلید) را ترک
منما! شورش
مَکُن!(صفحه
۸۷ ترجمه
شارپ). مردمان
"اَنیرانی"(ترک
وعرب) این
کشور آهورائی،
باید به
یادداشته
باشند که
قانون حاکم
برذهن
مُدعیان
وراثت
داریوش،
یعنی" پان آریانیستها
وپان
فارسیستها"،
همواره آن
کلام طلائی
اواست ( که
دوباردرکتیبه
بیستون تکرار
فرموده: شارپ
صفحات ۶۷-۷۷) :"هرطور
میل- من-
بودهمانطور
باآنها(رفتار)
کردم"! جا دارد،
این کلام
آسمانی را که
توسط پسرش خشایارشا
هم تکرارشده
(کتیبه ضد
دیو، شارپ
صفحه۱۱۹) به
عنوان
دموکراسی
آریائی
برسردرب
سازمان ملل
متحد نصب
نمایند، تا
ازآن، همه
"انیرانیان"
دیگر، عبرت
گیرند. ما
انیرانیان
(ترک وعرب) و ۴۸
میلیون غیرفارسی
زبان این
کشور، هشتاد
ویکسا ل است
که ازنعمت
آپارتاید(زبانی-
نژادی) آن برخورداریم
و۲۷ سا ل است
که این"گل"
زیبای "پان
فارسیسم" به سبزهاسلام
(خمینیسم)هم
آراسته شده
است. می بینید
که داستان
اطاعت
وسرسپردگی
وتقلید،
دراین "خراب
آباد" قصه اش
درازاست.
درضمن استاد
خردمند ما،
آقای
دوستخواه، با
گفتن
وتکراراین
سخن که
درکشورآهورائی
ایران "ترک
زبان" داریم
ونه"ترک"، درواقع
ازروی کمال
خیرخواهی
خواسته اند
بفرمایند: که
ماها، ترک
زبانان،
"آریائی(نژاد)"هستیم
و نه ترکان
انیرانی که
معنی آن (بد
نژاد و پدرنشناس
وپَست) است.
حضرت استاد با
یک تیردونشان
زده، و با یک
کرشمه
دوکارکرده اند:
هم
بااعطای"افتخار"ِ
آریائی نژادی
به همه ما
آذربایحانیها،
ما را
ازخطر"انیرانی-"زُدائی:
(نسل کُشی)
احتمالی
آینده مَصون
داشته اند (که
من شخصاً
ممنونشان
هستم) وهم راه
حل منطقی
وتاریخی،
وواقعی
وآریائی
پسندِ آنرا به
دکتربراهنی
وهمه
آذربایجانیهای"زبان-
برگشته"
ازآذری
(ایرانی
ِآریائی
ِآهورائی)، به
ترکی (انیرانی
ِترک
ِاهریمنی)،
تلویحاً نشان
داده اند: حال
که ازبابت
مسأله "نژاد
آریائی" ازهمه
ما، رفع
نگرانی شده
است، تنها یک
"مسأله" کوچک
قابل حل باقی
می ماند وآنهم
رهاکردن" زبان
بیگانه
وانیرانی
وتحمیلی
ترکی" و" بازگشت
به خویش"
یعنی به "آذری
یا زبان
باستان
آذربایگان"
وبهترازآن به
زبان شیرین
فارسی ِدَری
ِتاجیکی است.
معلوم نیست با
وجودِ صراط
(چینوات:
گذرجداکننده)ی
مستقیم
ِاستاد
دوستخواه،
"مُدبران"ِ
ره گم کرده، بقول
خیام،چرا"سرگردانند".
استاد گرامی،
امامن هم مِثل
ِخیلی از
خوانندگان
نوشته های شما،
متوجه نشدم که
چراحضرتعالی
این قیام
سراسری
را"نقا ب
فریبکارانه
دفاع ازحق
گروههای ویژه
ای ازمردم (!)
ودرپشت نقا ب
حق به جانب
پنهان شدن" تلقی
فرمودید: "ماکجائیم؟
دراین
بحرتفکر،توکجائی!؟"
تقصیرشاعراست
که:
"حضرتعالی"و"شما"،
نگفته و "تو"
خطاب کرده
است! همکارگرامی
دانشگاهی
آقای دکتر
دوستخواه، نکند
شما
طرفدار سابق
"حق تعیین
سرنوشت ملل تا
سر حد جدایی" این
بارمرجع
تقلید، را
ازمارکس ولنین
و استالین، به
زرتشت و
فردوسی
وپورداوود و کسروی
تغییرداده
اید؟ استاد
محترم، بجای
بکاربردن تمثیل"ِآب
گل آلود"، و"ماهی
گیران"، که بقول
خودتان : "مردم
آذربایجان را
که مانند
دیگرمردم
منطقه های محروم،
هیچگاه" بانگ
حق خواهی شان"
به گوش فرمان
روایان
فرونرفته است
شورانیدند
وکاربه
ستیزوآشوب
ودرگیری
وکشتارچندروزه
تبریزوبرخی
دیگرازشهرهای
آن استان کشاندند..!"
راستی
بهترنبود که
بجای این"تمثیل"،
به " استقراء
(نميگويم به قیا
س)" متوسل می
شدید، تا علت
وعلتهای
مسئله را، در"سیستمی"
ملاحظه
فرمائید که
این نوع
تحقیرها
واهانت ها را برای:
بقاء،
توسعه و باز
تولید خود،آگاهانه
و بصورت
سیستماتیک
سازمان میدهد.
بهتر است که
به تحلیل
دیالکتیکی،
یا ارسطوئی این
پدیده
بپردازید
وعوامل کنونی
وعلل تاریخی
آنرا ازلحاظ
ِمادی یا
فرهنگی،
وسیاسی
واقتصادی معرفی
کنید،
باوربفرمائید
موضوع جا لب و
قابل پژوهشی
است که چندین
رساله دکترا
راشامل میشود.
متأسفانه رشته
تحصیلی من
وحضرتعالی
نیست که به
روانشناسی وپاتولوژی
این
"سَندروم" بپردازیم
(ازجمله سندروم
قا دسیه وشکست
ایران آريائي
خمینی ازصدام
افلقی تکریتی
عرب، که
برخلاف
آریامهرآریائی
ما، همانند
قهرمانان مرگ
را
ازروبرونگریست..).
استاد محترم
آقای دکتر
جلیل
دوستخواه ،
حضرتعا لی دراین
نوشتار: "هم
ازلحاظ
دیدگاهی وهم
ساختاری وهم
کلید واژه ها
اِشکال های
بنیادین
دارید":
الف-
دیدگاه
شما بجای رفع
ریشه محرومیت
های بقول
خودتان " منطقه
های محروم"،
دنبا ل پیدا
کردن "ماهیگیر"
داخلی وخارجی
می گردد، یعنی"
تئوری توطئه ".
از این نظر،
شما با آقای
سید علی خامنه
ای ودستگاه
ولایت فقیه
حاکم یعنی"مُلارشی"
یا
"شیخوکراسی"
امروز،
ونیزاَیادی
"شاهنشاه
آریامهر،
بزرگ
ارتشتاران
فرماندهِ"
دیروز،
کاملاً همصدا
هستید که:
شورش ۲۹ بهمن ۱۳۵۶
تبریزرا به
کسانی که "ازآن
سوی مرزآمده
بودند" نسبت
داده وگفتند: "آنها
آذربایجانی
نبودند!" که
اهالی "غیور"
آن دیارجوابش
رادریک شعرترکی
دادند که:
"
تبریزلی دی
اؤزی دی اؤزی -
بهمن نین
ایرمی دوققوزی":
( تبریزیه
،خودِ خودشه
در ۲۹ بهمن).
شورش
ورستاخیزعظیم
اخیرسراسرترکان
آذربایجانی
تازنجان را نیز،
آخوندها
وایادی- شان
به تحریکات
خارجی(امريكا،
انگليس
واسرائيل)
نسبت می دهند
وشما هم همین
کاررا می
کنید.
ب- حضرت
استاد :
ازلحاظ ساختاری
هم، شما چرا
به سرزنش"معلول"
میپردازید
یعنی "مردم منطقه
های محروم" را
نصیحت
میفرمائید
ودرعین حال با
تهدید و برچَسب
زدن، مدافعین-
شان و خودشان
را، توبیخ فرموده
ومتهم
میکنید، بی
آنکه به "علت"ِ
مسئله یعنی
"پان
فارسیسم"
بپردازید : که
همانا وجودِ
زبان
انحصاری،حاکم،
جانشین وقا تل
ِفارسی از ۱۳۰۴
(۱۹۲۵م) تا
کنون است.
لطفاً کمی هم
"علت" را
دلالت و "ارشاد"
فرمائید!آنها
از شما حرف
شنوي دارند.
آخر"اُستروکتورالیسم"
یا
(ساختارگرائی)،
به محتوا وعلت
میپردازد تا
به شکل ومعلول.
چون در نوشتن
،همواره
راهنمای من
هردومصرع این
بیت حکیمانه
سعدی بوده است
که:
"سعدیا
چندانکه
میدانی،بگو!" "حق،نشایدگفت،الاآشکار".
لذا"فا
ش می گویم
وازگفته خود
دلشادم"، که
این جا، روی
سخن من، نه با
فارسی زبانان
است ونه با زبان
فارسی است.
مخاطب این
سخنان واین
نوشته،
کسانی هستند
که "استفاده
ابزاری
وسیاسی"، از زبان
فارسی را،
درهشتادویکسال
قبل آغازکردند
وهنوزخودگرفتارتوهما
تش هستند وما
نیزدچارعدم
تعادل آنها وگرفتارعوارض
مجذوبیت- شان هستیم.
این"ما"، ۴۸میلیون
ایرانیان
غیرفارسی
زبان، یعنی
صاحبان"فرهنگهای
محکوم"
درایران را
دربرمی گیرد
وربطی ندارد
به " کلام
زیبا"ی: " ما چگونه
ما شدیم!" آن
دانشگاه کوب،
که با "سروش"ِ
غیبی همدستی
استراتژیک
برای اسلامی
کردن"علم
ودانشگاه"داشت.
آقای
دوستخواه
گرامی،
هرانسان
آزادیخواه
وبا شرفی،
بایستی جلو
این" آپارتاید
فرهنگی-
زبانی" فارسی
و یکسان سازی قومی،
مقاومت کند
وبه مبارزه با
آن سیاست، بعنوان
یک انسان
آزادیخواه
وظلم ستیز،
ومدافع فرهنگ
وتمدن،
برخیزد.
تازمانی که
زبان فارسی ازصورت
زبان جانشین،
قا تل
وانحصاری، با
موازین
دمکراتیک
ورای مردم، به
صورت زبان
مشترک درآید،
که درآن صورت
دیگراصل
موضوع ازلحا ظ
"ساختاری"منتفی
خواهد بود،
زیرا دیگر"علت"
مسئله ازمیان
خواهد رفت
وشعله های
ِتبِ هویت سوزِ
"بیماری
سرکوبِ
فرهنگی"، با
آب حیات- بخش
ِدموکراسی
وآزادیهای
قانونی
وبرابری انسانی
فروکش خواهد
کرد. بکوشیم
وامیدوارباشیم
که چنین خواهد
شد! قبول
بفرمائید که
زبان فارسی
ازسا ل ۱۳۰۴
تا بامروز،
دیگرزبان
مشترک نیست.
معنی
زبان مشترک،
آنچه به قول
معروف به "عقل
ناقص" راقم
این مقاله
میرسد این است
که: آموزش
وبالندگی همه
زبانها ولهجه
ها درگلستان
فرهنگی آن
ایران خیالی آزاد
باشد و زبان
فارسی با تأ
یید
دموکراتیک
مردم ایران،
تبدیل به زبان
مشترک یا یکی
از زبانهای
مشترکشان
شود، تا به
قول
ناصرالدین
شاه :"عقل
کامل"، شما،
حضرت استاد،
اززبان
مشترک، چه
تعریفی را
ارائه دهد!
زبان مشترک را
با زبان
ِانحصاری،
اجباری
ورسمی،
نمیتوان
برابر گرفت، و
می دانید که
واژه حقوقی
ِ"زبان
رسمی"ِفارسی،
بمعنی
"غیررسمی"بودن
دیگرزبانها و
لهجه ها است! معنی
غیررسمی هم،
مُترادف
ممنوع بودن
آموزش وپرورش
کودکان به
زبان مادری
خودشان بوده
وهست! درقانون
اساسی ۱۹۰۵سابق
نیز"مذهب
حقهْ شیعه
اثنی عشری"
مذهب رسمی
ایران بود، که
ازنظرحقوقی، "غیرحَقه
" بودن
سایرمذاهب
وادیان را
اِفاده میکرد!
عین همین
استفاده
"ابزاری و
سیاسی"
ازمذهب شیعه
دوازده
امامی، بوسیله
آقای خمینی
تحت
عنوان"ولایت
فقیه
"یا"حکومت
اسلامی"پیاده
شد،ومخالفت
انسان های
آزادیخواه
را، نه با
تشیع و
شیعیان، که با
استفاده
کنندگان
ابزاری
وسیاسی
ازمذهب شیعه
بدنبا ل داشته
و دارد، ومن
خود یکی
ازآنها هستم.
مشابه زبان
انحصاری فارسی
"با حق ويژه"
درایران را،
درترکیهْ
"پان ترکیستها"
داشتیم. من
بعنوان یک
انسان آزادیخواه
باهرزبان
انحصاری
وهردین ومذهب
انحصاری،
نظیرنژاد
وتبار و طبقهْ
انحصارگر،
مخالفم و
وظیفه خود می
دانم که با آن
سیاستهای
ظالمانه،
درحد توان
اندک و فردی
خود با قلم
وقدم مبارزه
می کنم. جای
تأسف فراوان
دراین است که،
این
"آپارتاید"
فرهنگی (فارسی
درایران)،
بوسیله زبانی
صورت میگیرد
که در بعضی از
اشعار کلاسیک
آن، پیام های
والائی برای
بشریت سراغ
داریم ( جدا
ازافکارضد
انسانی و ضد
ملی وارتجاعی
ِشُعوبیه
اولیه ای چون
"حکیم"
ابوالقاسم
فردوسی، که
امروزه توسط
شعوبیه
آخرین، احیاء
وتبلیغ
میشود). همچون
نمونه ای،
ازاین
اشعاروالا
وانسانی،
میتوان به
اشعاری
ازحکیم
ناصرخسرو،
سعدی، حافظ، صائب و
شهریار
و..اشاره،کرد:
ناصرخسرو:
که
معاصرحکیم
ابوالقاسم
فردوسی بود،
ولی همت والا
وبلند ی داشت
درخطاب به
شاعران مداح
ِزمانش
میگوید :
اگر
شاعری را تو
پیشه گرفتی
یکی نیز
بگرفت
خنیاگری را.. من آنم
که دَر پای
خوکان نریزم
مراین قیمتی
دُر لفظ دری
را سعدی: بنی
آدم اعضای یک
پیکرند.. که
در آفرینش ز
یک گوهرند که
البته ترجمه
حدیث نَبوی
است یعنی اصل
فکر، دراساس
خود، به همان
اعراب
سوسمارخوروبقول
استادپورداوود،
به همان" تازی =
سگ "های بیانگرد
متعلق است! آن
حد یث چنین
است:
الناسُ
فی توادُدِهِم
کمَثل
جَسَدٍ،اذا
اشتکی لهُ
عُضواً،تداعی
له
سائرالجسدُ
بالسهرواللحمی.
وسعدی
تقریباً کلمه
به کلمه به
فارسی ترجمه کرده
است.
حافظ: یکی
است ترکی
وتازی دراین
معامله حافظ حدیث
عشق بیان کن به
هرزبان که تو
دانی صائب: آنرا که
نیست وسعت
مَشرَب در
این سَرا در
زندگی به تنگی
قبر است
مبتلا! که
ناظربه تسامح
ومدارا،
ووسعت مَشرَب،
وسِعِة
صَدراست که
اساس
آزادیخواهی
است: (عقیده
جان لاک
و"ا.ه.تافلر"به
سوي تمدن جديد
صفحهْ ۱۱۵،نشر
سيمرغ).
شهریار:
جهان
مراست وطن،مذهب
من است حقیقت! چه
کافرو چه
مسلمان؟ چه
آسیا چه
اروپا؟. این شعرناظربه
حرکت از"ملت
گرائی مدرن"
به سَمتِ"جهان
وطنی" است که
متأسفانه
درعصر حاکمیت
کوتوله های
ِسیاسی که جای
غولهای سابق
نشسته اند،
بازگشتی بسمت
توحش ملی
گرائی دینی-
زبانی و گاه
بربریت ملی
گرائی نژادی –
تباری
درسیرعمومی
بشریت به سمت
یک دهکده واحد
جهانی حتی
درپیشرفته
ترین ممالک
جهان بنظر می
رسد.
درپایان
این بخش،قابل
ذکراست که
انحصار"زبانی"،"غیرعادی
تر" و"تحمل نا پذیر
-تر"ازانحصار"دینی"
است زیرا: یک
انسان
نمیتواند
دریک آن وحال،
دارای بیش از
یک دین باشد،
همچنان که
ممکن نیست هم
دین باوروهم
دین
ناباوربود،
لذا درذات
دین وتمام
حکومتهای دینی،
انحصارطلبی
نهفته وخفته
است. بعلاوه
همه ادیان،
معمولاً
دینهای قبل
ازخود را ضمن
ِ
تأیید،
رندانه،
نَسخ کرده،
وادیا ن یا
مذاهب
ِبعدازخود را
کلاً تکفیر میکنند.
درحالیکه
درمورد زبان،
یک فرد میتواند
ازکودکی
وبدون اینکه
دچارتعارض
فکری یا روانی
شود، براحتی
چند وچندین
زبان
را(درکنارزبان
مادری خود) یا
د بگیرد.
بهمین سبب"
انحصارزبانی"آنهم
برای محو زبان
هاي مادری
دیگر،به قول
قدَما، با
فطرت وذات
و"گوهر"،یا
"طبیعت"
انسانی،
درتعارض وتنا
قض است، آنهم
زبانی
را،حضرات
"پان
فارسیست"كج
طبع و سليقهْ
ما، وسیله
انحصارطلبی
غیرمتمدنانه
خود قرارداده
اند که ازلحاظ
ساختاری،
درهم و
بیقاعده
وضعیف،
وازنظرمحتوا،
بسبب فقرشدید
لغات بسیطش،
پروده شده
زبان عربی
است.
بنا
بنظر"نوام.چامسکی"،ازنظرساختارزبانی:
(اصوات،گرامرولغات
بسیط اصلی
وواژه های اساسی)،
مقایسه زبان
فارسی بازبان
عربی، ترکی
آذربایجانی ویا
زبان ترکمنی،
مثل مقایسه "
فیل و فنجان" و
یا
"شیروروباه "
است. با : ۳۶۰ فعل
(کارواژه)
بسیط
درفارسی،
درمقابل ۲۲۰۰۰
فعل بسیط
درترکی
آذربایجانی:
(لغتنامه
استاد
محمدعلی
فرزانه)، که
به اشاره
واختصاربه
این مقوله هم
خواهم
پرداخت.
ج -
آقای
دکتر
دوستخواه: "کلید
واژه های شما
هم اِشکا ل
های بنیادین
دارند". ازجمله،
بی توجه به
معنی"ِ زمانی-
مکانی"ِ واژه
ها، مرتب
"اَنگِ" پان
ترکیسم را، به
کسانی که
خواستارآزادی
زبان خود(و نه
نفی زبان
دیگران!)
هستند،
ومیخواهند حق
استفاده
وخواندن
ونوشتن به زبان
مادری خویش
را، برای
فرزندانشان
بدست آورند،
نثارفرموده
وبکارمیبرید،
وگمان دارید که
براستی با
بَدَويان
وصحرانشيناني،
دورازتمدن
وفرهنگ طرف
هستید که
نمیتوانند
خود را اداره
کرده و بصورت
خودخواسته
ودموکراتیک، کشورشان
ایران را
نیزاداره
کنند. استاد
گرامی! شما که
پژوهشگرومُدَرس
رشته زبانها
وادبیات
(باستانی
ومیانه) منطقه
بودید (بخوبی
میدانید که
زبان
اوستائی،
جزوزبانهای
ایرانی
ازلحاظ زبانشناسی
نیست، لهجه ای
ازسانسکریت
است وبقول
درست محقق
ارجمندآقای
جلال الدین
آشتیانی
درکتاب"زرتشت،مَزد
یَسنا
وحکومت۱۳۶۳"
صفحه ۳۹، خودِ
اشو"زرتشت"
نیزایرانی
نبوده ونمیتوانست
باشد: توضیح
اینکه، در
(۱۷۶۸ق.م. و یا
بنا بروایت
دیگردر۱۰۸۰پیش
ازمیلاد)،
ودرکناره
سیحون، نه
کشورایرانی(درهمان
سرزمین آریائی)
وجودداشته
است، ونه
تاریخ، ازروی
اسناد واقعی،
مردمی راکه به
گویش"گاثاها"
سخن می گفتند
شناسائی کرده
است!).
نيز:"دستورزبان
فارسي" استاد
دكتر ناتل
خانلري صفحه ۲۷۹
ديده شود.
آخرباید بنا
به حرفه خود،
وسابقه
آشنایی با
تحول تاریخی،
که زمانی به
آن مؤمن بودید،
عنایتی به این
موضوع منطقي
وبديهي درزبانشناسي
داشته باشید
که هر"
واژه"ای معنی خودرادرزمان
ومکان خاصی
پیدامیکندوسپس
اگرنمیرد،
معنی ومفهوم
آن تحول می
یابد. نظیر
واژه
"ناسیونالیسم"،"پان
ژرمنیسم"،"پان
اسلاویسم"
و"پان
فارسیسم"
و"ملت"
و"کشور"و...
واژه
"پان ترکیسم"
نیزمعنی خاص
خود رابین سا
لهای ۱۹۱۵-۱۹۲۳دارا
بود، یعنی از:
روی کارآمدن
حکومت ترکان
جوان تا
ریاست جمهوری
مصطفی
کمال(آتاتورک).
اجازه بدهید
درمورد واژه"پان
ایسم" یا
"پانیسم"
توضیح کوتاهی
بدهم، تا
تکلیف خودرا
باتمام
پانیسم ها:
(پان ژرمنیسم،
پان
اسلاویسم،
پان
اسلامیسم،
پان ترکیسم،
پان عربیسم،
پان آریانیسم-
پان ایرانیسم
- وبخصوص نوع
ناقص الخلقه
وخطرناکترآن
"پان فارسیسم"،
وبالاخره نوع
کامل همه آنها
پان آمریکا
نیسم) تا حدی
روشن کرده
باشم.
واژه
"پانیسم" را
من" وضع" ویا
بقول اهل
لغت"جَعل"
کرده ام. استاد
گرامی!"پانیسم"
تنها به ملت،
قوم (یابه قول
شما "تیره"ونژاد)،
یا ایل وتبار،
وطبقه ی
انحصارطلب و حاکم
تعلق دارد"، ونه
به تيره ها
ومردمان
وطبقات
وفرهنگها
وزبانها
وادیان
وعقاید سیاسی
ِمَحکوم، كه
درزیر سرکوبِ
پلیسی قوم يا
تيره وملت حاكم،
برای آزادی،
وگاه استقلال
سیاسی، اقتصادی
ویا فرهنگی
(دینی- زبانی)
خود مبارزهْ
میکنند. تمام
"پانیسم"ها
دارای دوخصلت
(مکمل هم وظاهراًمتعارض
باهم)
بقرارزیرهستند:
یک-
توسعه طلبی
خارجی: تمام
پانیسم ها
مهاجم و
متجاوزند. همه
آنها می
خواهند با
جبروفشا ر پلیسی
وتحقیر،
ونیزتشویق
ومقام، ملت
واحدی ازیک
زبان، یک دین،
یک نژاد: (رنگ
یا قیافه ظاهری)
ویا یک طبقه
و...درخارج
ازچهارچوب
ملی خوددرست
کنند.
بعضی"پانیسم"ها،
بظاهر،
نام دیگری
دارند. اما
محتوا
وعملکردشان،همان"پانیسم"
است ازجمله: "
نازیسم" که
وجه دیگری ازهمان"پان
ژرمنیسم" پیش
ازخود بود،
بلشویسم یا کمونیسم
ِنوع روسی، که
کعبه کارگران
و زحمتکشا ن
جهان خود را
لقب داده بود
وتوسعه طلبی
اش را با اهرم
تبلیغی
طبقاتِ محروم
خصوصاً طبقهْ
کارگر،دهقان
وروشنفکران ناراضی
جهان سوم وگاه
کشورهای
سرمایه داری پیش
میبُرد:(احزاب
کمونیست
وسندیکاها).
داشناکسیون،
حزب بَعث وخمینیسم(شیعهسیاسی)
و..همگی توسعه
طلب بوده اند
وهستند وبه "پانیسم"
تعلق دارند.
آقای خمینی
برای رسیدن به
قد س ازطریق
کربلا،
درضمن، اشاره
صریحی داشت به
اینکه
:"اگرصدام
َبَر(برَوَد)،
آن کشورهای
کوچولو
خودشان به
اسلام (ایران
ِ خمینی) ملحق
می شوند".
د و- خلوص
گرائی داخلی
(پاکی طلبی):
خصلت
جنایتکارانه
وباصطلاح"فاشیستی"ِ
تمام
ِ"پانیسم"
ها،ازاین
خصوصیت و صفت
ِآنها ناشی می
شود. لغات
موجود را بدون
دلیل، ایرانی
وغیرایرانی
دیدن! و"زبان
پاک"یعنی زبا
ن بیماردرست
کردن! که درمورد
"پان
فارسیسم"
شاهد ش بوده و
هستیم. دراین
زمینه، ایده
"پان ترکیسم"
از۱۹۲۵تا
۱۹۳۳و
سپس"نازیسم"
آریائی
هیتلری از ۱۹۳۳
تا ۱۹۴۵
الهام- بخش،
پیشگام ومرجع
ِتقلید ما
ایرانیان
"آریائی"
بود، و ما
سرسپرده،
پیرو، ومُقلدِشان
بودیم.
اگردرشرایط
حادِ فروپاشی
ِامپراطوری
عثمانی یا
آلمان
ِگرفتارجنگ
اول جهانی
وعوارض
بعدازشکست
نظامی،
آندوکشوربابحران،
بیکاری
وتحقیرناشی
ازشکست،روبرو بودند،
وبرای این
گرایشها، وجه
توجیهی
درآنزمان
وجود داشت.
اما برای ما
"ناظران
همیشه
طلبکار" آن هم
مطرح نبود.
"پانیسم"ها
با نام های
دیگر یا با
پیشوند"پان"،
نه تنها
ازلحاظِ
فرهنگی، دست
به تصفیه ی
لغات ونابودی
فرهنگهای
داخلی"غیرخودی!"
زده ومیزنند،
دربُعد
معنوی،
کارشان بمراتب
ازجنایات
فیزیکی آنها:
(بازداشتگاه
های نازیهای
هیتلری
واردوگاه های
استالینی)
دهشت- ناکتروجنایتکارانه
تراست،چراکه
اُدباوعلمای"محترمی"
که مزدوران
قلم بدست، یا
بی اَجرومُزد"پانیسم
ها"میشوند،ودست
بفرهنگ کُشی
میزنند،درواقع
از"آدلف
آیشمن" و پيروان
اوجنایتکارترند،
چراکه بامرگ
هرزبان ولهجه
یاعقیم ماندن پیشرفت
هرزبان
(ترکی،کردی،لری،
بلوچی،ترکمنی
وعربی و. .) دست
به کشتار
ونابودی نسل
های گذشته
نیززده می
شود!
آقای
دکتردوستخواه:
درست همین بیماری
است که
درنوشتارها،
تاریخ نویسی
های رسمی، جوک
ها، اهانت ها
و... بصورت آگاه
ونا آگاه، بروزمیکند.
چنین علت
مُزمنی،
تصدیق می
فرمائید که با
"نصیحت
وموعظه"ی شما
آقای
دکترجلیل دوستخواه
گرامي درست
نمیشود، که
خیرخواهانه مرقوم
فرموده اید:
"دراین که
هیچ کس به هیچ
بهانه
وعنوانی حق
نداردکوچکترین
توهینی نسبت
به زبان
وفرهنگ وسنت
ومَنش وکُنش
هیچ یک ازمردم
ایران بکند
جای هیچگونه
بحث وچون
وچرائی نیست".
استاد
گرامی،"پانیسم"ها
ازجمله "پان
فارسیسم" و"
پان
آریانیسم":
(ضدعرب و
ضدترک)، بقول
زنده
یاداميرعباس
هویدا:"سیستم"
است، وخودرانظیر(ودرکنار)"سیستم"
خمینیسم
:(شیعه ی سیاسی
شده)، بازتولید
وتکثیرمیکند. "پان
فارسیسم"ِ
محبوبِ
شما،باخمینیسم،
بودجهْ
کشورراخودسرانه
درخدمت خود
گرفته، وبا دردست
داشتن
(انحصاری
وسرکوب
گرانه)ي
امکانات
مادی، سیاسی،
فرهنگی
واجتماعی،
"آپارتاید"کنونی(زبانی-دینی)
را ایجاد کرده
است. حرف
دل وزبان حال
ملیتهای
محکوم وبقول
شما "مردم
محروم" سابقاً
این بود که:
علاجی
بکُن کزدلم
خون نیاید
سِرِشگ
ازرُخم پاک
کردن چه حاصل.
اماامروزبجای
این تعارفات،
به تحلیل این
بیماری وراه
وروش بَراندازی
این"سیستم"
ضد بشری، ضد
فرهنگی، عقب
مانده ، و
ایران
برباددِه،
یعنی"پان فارسیسم
و خمینیسم "مي
اندیشند:
بيچاره
نيستم من ودر
فكر چاره ام بيچاره
آنكسي است كه
درفكرچاره
نيست بدون
همکاری انسان
های
آزادیخواه ودموکرات(ازجمله
ازخودفارسی
زبانان)، این
امربه درازا
خواهد کشید.
البته
دموکراسی
درمعنای
سیاسی-
فرهنگی:
(زبانی- دینی)
واجتماعی آن،
ونه دموکراسی
(شتر، گاو
وپلنگ) که
متاسفانه شمانیزبظاهر،طرفدارضمنی
وخجول ِ نوع
اخیرش هستید.
راستش
استادعزیز،
شما بعنوان فرد
دموکرات وبا
سابقه عدالت-
طلبی، کجا
بودید که
استاد وپیربعدی شما،
آقای ابراهیم
پورداوود،درشعرخودشان
باقافیه:"پَسَندَد"،به
هموطنان "ترک
و عرب" شما حمله
آشکارونژاد پرستانه
می
کرد، که
یادآورجَو سر-
زمین تحصیلی ایشان
درآلمان
قیصری وسپس
هیتلری بود.
در"بُت
سازی وپیغمبر
تراشی
ازفردوسی"دفاع
وتفسیر، وانکارغیرقابل
توجیه شما
ازوجود "زن
ستیزی درشاهنامه"بی
اختیارخوانندگان
رادرموردبیغرضی
علمی شما ونوع
دمکراسی
موردنظرتان
،دچارتردید
میکند،
زیراشما،درآن
نوشته با اِلحاقی
خواندن بیت
زیر،مُنکرروح
زن- ستیزی فردوسی
وشاهنامه،شدید:
"زن
واژدهاهردودرخاک
به
جهان پاک
ازاین هردوناپاک
به".
براستی
چنین
دفاع جانب
دارانه ای، هرناظربیطرفی
رادچارحیرت
کرده ومی کند،
که "سرکارخانم
دکترمهری
بهفر"بصورت
مختصرومفید
وبسیارمؤدبانه،
به جوابگوئی
مُستدل به شما
برخاستند و
سخن خود را با
این کلام متین
به اِتمام رسانیدند
که:" به شرط
آنکه بتوانیم
ازمنظرغیر"جزم
اندیشانه "
اصا لت متن فراتر رویم
وجور دیگرهم
ببینیم ویا
بپذیریم که
دیگران حق
دارند جور
دیگرببینند"! این است آن
کلامی که "سخن
از دل ما می
گوید".
همکارمحترم
و درد کشیده،
آقای
دوستخواه گرامی:
حالا نوشتن
این سخنان
آنهم
ازاسترالیا
آسان است (که
من بنوبه خود بقول
عشقی"ممنون
این نصا یح
ام") اما
مبارزه با
"سیستم"
تفکری بیماری
که زمانی ترک
را"خر"وامروز"سوسک
توالت"
قلمدادش می
نماید وعرب را
"تازی = سگ" و"سوسمارخوار"
و "بیابان
گرد" تلقی
کرده ومیکند، وفردا
ازاین باغ پُرمرض
وآفت" بَر"ِ
دیگری خواهد
رسید...کارساده
و آسانی نیست.
عربی، که "هست
و نیست" فرهنگ قابل
افتخارکلاسیک
فارسی دری و
سایر زبانهای
منطقه د
رمقابل بشریت
(ترکی واردو و
کردی..)، به
کشورگشائی و
ترویج علم و
فلسفه بوسیله
آنها مربوط ،
ومدیون است!
درست است که
پس ازشکست
نظامی"قادسیه
و نهاوند"،
ایران بعنوان
یک قدرت سیاسی
ویک
امپراطوری،
که برای تقسیم
خاور"میانه ونزدیک"
با امپراطوری
بیزانس (روم
شرقی) مجادله
داشت، بصورت
یک ایا لت
غیرمستقل
عربی درآمد:
(حد ودرجهسقوط
کشورما)،
اماازلحاظ فرهنگی
هرچه
دانشمند،
فیلسوف،
شاعر، مورخ،
ادیب، عالم
جغرافی
وهنرمندان
بزرگ و...درهمه
زمینه ها داریم،
همه به یُمن
ِشکست ِسیستم
ِکاست ِعصرساسانی،
از یک سو،
ونجات دادن ما
ازسلطه شاهان
شکارچی وزن-
باره وبخصوص
کاتبان آرامی-
شان بوسیله
همان اعراب
مسلمان،
ازسوی
دیگربود.(نکته
ای که ظاهراً
از دید تیزبین
مورخین خارجی
ومقلدین و
پیروان
ایرانی شان
بدورمانده است
که خود، شرح و
مجال
دیگری می
طلبد: سلسله
مقالات، مجله
تلاش شمارهْ ۱۲،صفحهْ ۳۹، عصر اشكاني،هامبورگ،ازهمین
قلم). درضمن
کسی که آنروزوامروز،
خردمندانی
چون خلیفه "
ولید ابن
عبدالملک"
اُمَوی یا
منصور
دَوانِقی
(خلیفه عباسی)
واعقا ب اش
چون: هادی،
ومهدی وهارون
الرشید،
وبخصوص مأمون
ونیزمُعتصم
ومُتوکل را،
بیانگرد
وسوسمارخوار،
تلقی کند،
جداً بایددرسلامت
عقلی وروانی
اش تردید کرد،
بی آنکه درغرض-
وَرزیَش جای
کوچک ترین
شبهه وشکی
باقی مانده
باشد. چراکه
آن خُلَفا
ازبهترین
امکانات مادی
و معنوی، و
سیاسی و
فرهنگی ِزمان
خودشان
برخورداربودند
وعصری را که
به عصر طلائی
فرهنگ اسلامی
معروف است
پایه ریزی
کردند، که تاقرن
ششم هجری (سلطان
سَنجَرسلجوقی)
وظهورامام
محمدغزالی
طوسی وتألیف"احیاء
علومالدین"اوادامه
داشت. از بدیهیات
است که بدون
آمدن اسلام،
ما وبشریت، صاحب
نوابغی چون
اسحاق
کندی،ابن
رُشد، ابن هِیثم،
بتتانی وابن
شاکرو
زَهراوی
ِ(عرب)، ابونصرمحمد
بن محمد بن
ترخان بن
اوز-لاق
فارابی (ترک)،
حسین ابوعلی
سینای
بخارائی
وموسی خوارزمی
وابوريحان
بیرونی
وبالاخره
زکریای رازی،
صفی الدین
اورموی
وعمرخیام
نیشابوری
وجمشید غیاث
الدین کاشانی
ایرانی و ...نبودیم.
استاد عزیز،
امروز با
"سیستم"ِبیماری
که به کارخانه
دروغ- سازی
مبدل شده، مواجه
هستیم که
مشخصا ت
پنجگانه آنرا
برشمردم: (۱-
پان آریانیسم،
۲- پان
فارسیسم،۳- خاک
پرستی آریایی بجای
مردم دوستی
انسانی،۴-
فردپرستی
معاصرانی چون:
رضاشاه
ومحمدرضاشاه،
دکترمحمدمصدق،آقای
خمینی وآقای
خامنه ای
وپرستش درگذشتگانی
مانند :
زرتشت،کورش،علی،فردوسی
و.. بالاخره ۵-
مدرنیسم بدون
مدرنیته).
درمقایسه دو
رژیم، شخصاً
،دیکتاتوری
توأم با
مدرنیسم پهلوی
را، با وجود
نبود
مدرنیته،
برتامییت گرایی
ارتجاعی
خمینی ترجیح
میدهم.هرچند
برای ماملیت
های محکوم،
تنها
ازنظرفرهنگی،(و
نه اقتصادی-
سیاسی) شُغا ل
کنونی جمهوری
اسلامی،
از"برادر"درگذشته
اش سيستم
پهلوی،
بهتروقابل
تحمل
تراست.جدال " پان
فارسيسم- پان
آريانيسم"شما،
با "خمينيسم- پان
فارسيسم"آنها،
نظير جنگ
صليبي جديد
مسيحيت در
عراق
وافغانستان،با
طالبان، در
واقع، جدال دو
توحش
است.هيچيك به
انسان دوستي و
دمكراسي ختم
نميشود.
سیاست رابا
معیار " حُسن
نیت یا سوء
نیت " نباید
سنجید چون همه
مؤمنین با حسن
نیت و به قصد
ثواب دنیا
وآخرت جنایت
کرده ومی
کنند.
تاجهان
بودست فراشان
گل ازسَلَح
داران خار
آزرده اند..
استاد
گرامی:
"ایران"نام
سرزمین کنونی
کشورماست، که
همچون پلی
میان دو دریای
خزرو بحرعمان خلیج فارس
قراردارد.
بعدازیخبندان
دوم وازحدود
ده هزارسال
قبل، صرف
نظرازساكنان
اصلي :
(احتمالاًبلوچهاي
دراويدي: مثل
براهوئي هاي
كنوني)، تمام
اقوامی که
ازشما ل به جنوب،
ازشرق به غرب
یاازغرب به
شرق مهاجرت
کرده ویابه
فکرجهانگشائی
وتأسیس
امپراطوری
افتاند،
براین خاک
فرود آمده ویا
ورود وهجوم
کرده وهمگی
مُهرخودرابرتاریخ
آن زده اند.
درنتیجه، ما
ایرانیان
کنونی، بنابه
منطق تاریخ علمی
وعلم ژنتیک
وعقل، وارث
وحامل ژنها
وکروموزمهای
همه
آنهاهستیم،
وژنهای
هیچکدام ازآن
مهاجران ومهاجمان
هم " تافته جدا
بافته ای"
نبوده است. معمولاً،
ابتدا تأ
ثیرات منفی و
سپس مثبت
درتاریخ این
کشورگذاشته
اند. ازدوره
ایلخانیان به
بعد"نام هفتصد
ساله ایران
سیاسی"، آری
تنها "نام
ایران" باعث
شده، که ازدوره
پهلوی اول(۱۳۰۴)
تاکنون، اغلب
درس خوانده ها
وتعلیم
یافتگان خودی،
که معمولادست
آموز، وریزه
خوار خوانِ"ِایران
شناسان"
و"شرق
شناسان" و
"اسلام- شناسان"
بی غرض
ومرض!غرب و
شرق(سابق)
بودند
وهستند، چنین
بخود وبه جامعه
خویش، القاء
شُبهه کرده
ومی نمایند که
گویا، اینجا
یعنی(خاک
ایران)،
ازآغازآفرینش
و ظهورانسان
درآن، یا
حداقل ازآمدن
اقوام
مادوپارس،
همواره
"ایران "نام
داشته
وبسببِ"نامش"،
تنهاکشورنژاد
پاک ومملکت
قوم والای
آریائی است
ولاغیر،وکه:آن"ایران"ادعائی
وخیالی،
همانند"ایرلند"
ودرهمان معنی،
بقول نظامی "دل
زمین باشد"
و"دل ز تن به
بود یقین
باشد"! و چون
این
هنرتقلیدازمستشرقین
وتندتررفتن وتاختن
ازخود صاحبان
ادعا(وحالا
دراسلام بازی
ودرجعل حکومت
ولایت
فقیه)،ازهنرهائی
است که به قول
فردوسی: "زان
ایرانیان است
وبس" لذا وبا
این منطق،
اعراب و سایر
سامی ها دراین
کشور
بیگانگان
متجاوزتلقی
شده ومیشوند،
وترکها و
ترکمنها هم
حداقل
ازنظرتاریخی،
بیابانگردان
مهاجربه حساب
آمده ومی
آیند.گوئی
تجاوز وحمله
تنها حق مشروع
آن "ایر"های
خیالی ویا قوم
ماد و پارسی
واقعی است که
در ۸۳۶ و ۸۴۳ ق.م
(عصرسُلطه
سَلمانَصَر
ِسوم پادشاه
آشور ۸۵۸- ۸۲۴
ق.م.) به صورت
دوایل گله
داربه این
کشورصاحب تمدنهای
دیرین
ودرخشان
آمدند.
زبانشناس بزرگ
فرانسوی: "ژرژ
دو میزل"
ازمحل اصلیِ
مهاجرتشان
ازاِستپ های
روسیه بسمتِ
جنوب: (ازجمله
به ایران)
خبرمیدهد.
Georges
DUMEZIL,1987, Editions Gallimard )folio) page :
111
خانم
" مِری بویس"
درسه جلد کتاب
كاملاًجانبدارانه
خود، بنام"
کیش زرتشتی"
نتوانسته از
بیان این
حقیقت طفره
رَوَد که :
تمدنهای
پیشین فلات ایران
زیر" ضربات
موج اصلی مهاجرت
"ایرانیان"
(پارسها
ومادها) نابود
ومحوشدند". او
به درستی
مهاجرت اول
ودوم اقوام هند
وایرانی باین
کشور راباعث
نابودی
تمدنها
ودرنتیجه،
سقوط سطح
فرهنگ منطقه
قلمداد می کند
(نگاه کنید به
صفحات ۲۹-۳۰
،۴۲– جلد اول
"کیش زرتشتی"
انتشارات توس۱۳۷۴).
شرح مفصل ماجرارا
بایستی
درسلسله
کتابهای تأمل
انگيزآقای
ناصرپورپیراریافت
که آمدن
هخامنشیان وحکومت
ایشان را
آغاز"دوازده
قرن سکوت"
تمدن وفرهنگ
سرزمین ایران
کنونی
نامگذاری
میکند، که
اگرازماد
تاقرن دوم
هجری حسا ب
کنیم به نوشته
خودایشان(درجلد
سوم
ساسانیان)، با
پانزده قرن سکوت تمدن
وفرهنگ روبرو
هستیم.
بحث
مفصلی راجع به
مفهوم "آری"
و"آریا "درمتون
زرتشتی لازم
است :
درفروردین
یَشت(وبه قول
شارپ صفحه ۱۵۱درزبان
سانسکریت) به
معنی شریف
آمده است،
وفرق آن کلام
وادعای دینی
وغیرتاریخی،
درباره ایرانوویچه
این سرزمین
اسطوره ای یعنی: (بی
مکان و بی زمان/ازلی
و ابدی/
درزمان
آغاززمان
ومکان ایجاد
مکان/زمان
ومکان بی
آغازوانجام)،
با آنچه
دردوکتیبه
تاریخی
داریوش اول: (
دِ- اِن- آ ) و(دِ-
اِس- اِ) وکپیه
آن بوسیله
پسرش
خشایارشا: (خ-ِ
پِ- هِ) که
درهرسه
کتیبه، "آری"
و"آریا
"بمعنی"شریر وبی
وفا"آمده
است!: (فرمان
های
شاهنشاهان
هخامنشی،
شارپ صفحه ۱۵۱).لذا
معنی
سانسکریت
وزرتشتی آن
که شریف
است ربطی به
معنی پارسی
باستان آن که "شریروبی
وفا"است، ندارد.
پان آريانيست
هاي ما از
كتيبه ها طرفي
نخواهند
بست،همان
بهتر كه در
ساختن مذهب
جديدشان،به
متن عاي مذهبي
گذشته رجوع
كنند، كه
براستي تالي
همديگرند،و
از يك اصل
وپيكرند.
متأسفانه
درآن كتيبه ها
نيز، با تحریف
آشكاردرترجمه
هم روبرو
هستیم:
۱-
(آری یَ چی ثرَ)
مرکب از"آری
یَ" (آریائی) و
"چی ثرَ" یعنی
چهره (مثل
مینوچیترا= منوچهر)
که درهرسه
کتیبه، چهره
وشکل ظاهری وقیافه
موردنظراست،
اما بی
ذکردلیل "چی
ثرَ"به نژاد تعبیر
وترجمه شده
است .( شارپ: به
ترتیب صفحات:۸۵
،۹۳،۱۱۹).
۲-
درضمن در، بند
۲۰، متن پارسی
باستان" کتیبه
بیستون:(دِ.بِ.) که
در۴۱۴
سطراست، خود
داریوش آنرا (زبان)
"آری یا"
مینامد : " به
خواست " اَ – او-
رََ- مَز- دَ- اَ
" این نبشته من
(است) که من
کردم به (زبان)
آری یا
بود،هم روی
لوح هم روی چرم
تصنیف شد"(ترجمة
شا
رپ،صفحة:۱۵۱
و۷۳)، ( اَ – او-
رََ- مَز- دَ- اَ
، یعنی : اور- مُزد
دهنده = خدای
شهرعطا كننده
ویا کشور بخش).
۳-
درتمام ترجمه
ها، عمداً "اهورمزد
ا" که بمعنی :
دانای بزرگ
هستی بیگمان
است، بجای" اَ
– او- رََ- مَز- دَ-
اَ"که به
معنی خدای
کشور بخش
میباشد،
برگردانده
شده، که تحریف
آشکارو زرتشتین
متن است:(غیرازگاتها
که درآن واژه "اهورمزد
ا "
بکاررفته،
درتمام متون
زردشتی که بعد
ازعصرمأمون
یعنی قرن سوم
هجری تألیف
شده اند، همه جا:
اُرمُزد،هُرمُزد،یا
هُرمُز،واَهرَمَزد
دربرابر
اَهرَمَن،
و..آمده است.اهورَ
یا اهورا-
صفت است،مرکب
از"اَهُ"بمعنی
بودن وهستی
داشتن، و "ر" تأکیدی
که
جمعاً،بمعنی
هستی بیگمان
وتلویحاً هستی
بخش،است-درضمن
اهوره را به
آسورهْ ودا
ها،/خداي
آسور،آشوري
ها مربوط
دانسته اند- و"مَز"
یعنی "بزرگ"
و"دا" یعنی دانائی
است). بعضي
منشاء
" اَ او رََ
مَز دَ اَ"را
از"آسارمازاش"يا
"آسورماها
س"دانسته اند. داریوش
درمتن مفصل
ترایلامی
کتیبه بیستون
که (۵۹۳ سطر)
است، اضافه میکند/
به سبب پیوندی
بودن زبان
ایلامی(مثل ترکی)،
بنابه
انتظار،
موردعنا یت آریائی
پرستان ما
قرارنگرفته
ونمی گیرد/ : "پیش
از من کسی به
زبان آری یا
چیزی ننوشت"!
ازاین نوشته
او، جعلی، و" داریوش
ساخته بودن"کتیبه
های ِ(جَدَش:
"آری
یارمَن"،
پدربزرگش:"اَرشام"
وکتیبه کوتاه
کوروش
کبیردرپاسارگاد)
کاملاً آشکارمیشود(مجلهْ
تلاش،شمارهْ ۸،
صفحهْ ۲۹
ازهمين قلم).
فرق مضمون متن
های بالا، با
"اری- زنتو"(زنتوبمعنی
دودمان
وتباراست:
"ایرج اسکندری
۱۳۶۳، کتاب
"درتاریکی هزاره
ها"، ژنت و
نظام ژنتی،
فصل دوم صفحهْ
۶۳ چاپ پاریس)
که بنابه گفته"هِرودُ
ت": یکی
ازچهارایل
مهاجرماد-
ازاستپ های
روسیه
(ژرژدومزیل)
ویا
اکراین!؟(بقول
شاپورشهبازی)
به سرزمین
ایران کنونی-
بوده است که با
دو ایل بومی:
"مُغ"و" بودی
اوی" که
همانند ایلامیها"
پیوندی زبان"
بودند، بعدها
کنفدراسیون
ماد را تشکیل
دادند)
واینهمه نیز
باسرزمین
"آریا" که یکی
ازمتصرفا ت
ومستعمرات:
(ساتراپ های)
داریوش
درمرکزافغانستان
کنونی بود
واحتما ل
میرود که:
میان گندره:
(پیشاوربنابه
نظرخانم
بویس)،باکتریا:
(بلخ)، پارت
ودرنگیان:
(بویس: سیستان
قلمداد کرده
است)
قرارداشته
است،متفاوت است(
به قول ابوعلی
سینا" والله
اَعلم")، نگاه
کنید به (بویس:
جلدسوم صفحه ۱۶۷،
کیش زرتشتی،
ترجمه صنعتی
زاده،
انتشارات
توس).
اماهمه
اینها فرق
دارد باآنچه
از یکسودر"ریگ
ودا " به صورت
اسم
مُذکر"آریا
من" بمعنی مهمان
دوست ونیزاسم
خنثی (نه مذکر
و نه مونث) ِآن
بمعنی "مهمان
نواز"آمده
است، وناظربه
سرزمینی بوده
است که این
اقوام
مُسَماء به
"ایر"،به
هنگام کوچ
سالانه شان
آنرا اِشغال
میکردند. ومعنی
مهمان دوست
ومهمان
نوازنیز،
"رابطه گروه
اجتماعی عضوقبیله
رابیانمیکند"،
که وسیعترازعشیره
وطایفه می
باشد،
ومفسرین
امروزی
از"آیری آنِم
وآاِچا " (سرزمین
آرین ها یا
پهنه ایرها )
را مراد کرده
و عشیره را
به خانواده،/
وطایفه را به
دهکده،/ قبیله
یا ایل را به سرزمین
یا پهنه،
تغییر داده و
برگردانده
اند!و ازسوی
دیگر،
طبیعتاً درمتون
زرتشتی، که همگی
اززمان مأمون
به بعد، بوسیله
متکلمین
وفقهای
زرتشتی، تألیف،
ترجمه وتفسیرشده
است، معنی
ایلی وکوچ-
رُوی ایل
اسطوره ای
"ایر"، را کم
رنگ ترکرده
اند:/ متکلمینی
چون: آذر
فَرَنبَغ
فرخزادان تألیف
کتاب دینکرد
را
آغازکرد،ولی
بامسلمان شدن
پسروجانشینش
زرتشت
،زرتشتیان،برادرش
وهرامشاد را
به
بغدادآورده
وبه رهبری خود
انتخابش کردند،
ولي نوه آذرفرَنبَغ،یعنیآذرپاد
ایمیدان(همد)
کتاب دینکرد
را به انجام
رسانید، مردان
فرخ ( شِکند
گمانیک وزار،یا،
ویچار=گزارش
گمان شکن)، منوچهر(نامه
ها و دادستان
دینی) و برادركهترورقیب
اش" زاتِسپَرم"،
کتابی به همین
نام را نوشت،
تانوبت رسید
به
تأليف " بُن دَهِشَن
بمعنی آفرینش
بنیادین" که
تدوین نهائی
اش در قرن
پنجم هجری به "
فرنبع" نامی
منسوب شده، که
غیرازآذرفرنبع
معروف است و..
بنظر میرسد
مؤسس و تدوین
کننده واقعی
دین زرتشتی
کنونی، همان "
آذر فرنبغ" است،
البته درشکل" ثنوی"یعنی
دوگانه پرستی
و سنتی آن،که
این همه بدون
عنایت جدی به "گاتها"ی
ِتک- خدائی منسوب
به
خوداشوزرتشت،
که به زبان
اوستائی(لهجه
ای ازسانسکریت
هندی) است
نوشته شده
اند،
جزآذرفرنبغ
که تنها درفصل
نهم کتاب دینکرد
به گاثان ِ(پهلوی!)
ونه اوستائی
شرح نوشته است.
حضرتعالی که
درپیروی ازاستادتان
ابراهیم
پورداوود"
گاتهای" جهت دارآن
استاد را،
براستی اصلاح
کرده اید، بخوبی
می دانید که
اساسی ترین
کاررادرمورد
گاتها، که اصل
هرتحقیق علمی
وجدی بعدی
میتواند قرارگیرد،
زنده یاد مؤبد
"فیروز ِآذر گُشَسب"
انجام داده
است.
ازنظرمحتوا،همه
نوشته های
خرافاتی فوق
الذکر،
مفاهیمی ساده ای،
درحد ادیان
ابتدائی را در
بر دارند، ودر
مبارزه
عقیدتی،
میدان را به
یکه تازی
اسلام
واگذاشتند
ودرگذ شتند!
بهرحا
ل درقرن
بیستم، این
باستان
پرستان مُرتجع
داخلی، به
راهنمائی
مُرشدان رندِ
خارجی شان، "ایران"
این اسم ساده
را که نام
کنونی
کشوروسرزمینی
شده است، با
ایرانیان
یعنی طیف
ساکنین واقعی آن،
ضمن بازی با
لغا ت، به
چشمه های
ماردارکشیدند
(درست مانندِ
آنچه ملا احمد
نراقی و خمینی
از تعبيرواژه مولا
و ولایت،
بعمل آورده
ومردمان ایران
راگرفتارساختند).
تنها سند ها
یعنی دلایلی
که دردست
مشتاقان نژادتراشی
وتاریخ
سازی برای"ایران"
میماند،
درصورتِ
"صحت، یعنی
جعلی
نبودنشان"
بعضی ازکتیبه
های ساسانی
است که درآنها
واژه "اران"
و" اَ ن- اران" که
به تحریف " ایران"
و" انیران= اَن-
ایران"
خوانده شده
است بکاررفته
است: (مقدمه
فقهُ اللغته
ایرانی
اورانسکی،
ترجمه کریم
کشاورز،
انتشارات
پیام ۱۳۵۸صفحه
۱۴۷) ودیگری
ذکرنام"
ایران"
دردیوان
شعراي كلاسيك:
ازفردوسی
تانظامی
و..است، که
حدود
وثغور(مرزهای)،
هیچکدام ازآن
"ایران ها"
برای خود آن
شاعران وخوانندگان
آن روزوامروزشان
معلوم نبوده
ونیست، و با
ایران سیاسی
کنونی ما
تطبیق معنی
داری نمیکند:
مثلاً قلب
ایران ساسانی
درسرزمین
عراق: (مَهدِ
تمدن بشری: سومر
پیوندی زبان واکٌد
(وسپس بابل وآسور)"قالبی"ویا"سامی"زبان)
قراردارد!...فردوسی
وسایرشاعران
نیزسخنان
مختلفی
درموارد گوناگون
گفته، وخود
فردوسی،سیستان
و مازنداران
و...در ایران
قرارنداشته
وبرای او جزو
ایران نیستند!:(دکترحسین
کریمان
پژوهشی
درشاهنامه: مازندران
مغرب صفحه۲۱۶-۱۷۱،ومازندران
مشرق
صفحه ۲۴۱-۲۱۷،
انتشارات
سازمان اسناد
ملی ایران
۱۳۷۵).
ز
زابل به ايران
زايران به تور براي
توپيمودم اين
راه دور
بر
آشفت وانديشه
اندر گرفت ز ايران
ره سيستان بر
گرفت
ازسوی
دیگرمحل آن
سرزمین
اسطوره ای
وافسانه ای
یعنی ایرانویچه
راگاه درخوارزم،
و زمانی درآذربایجان،سیستان
و مرو، ویا
دقيقاً در
کنار رود تجَن
و صدکیلومتری
راه مشهد به
سرخس، ودرست
در دِهِ "مزدوران"!،
وحال در تاجیکستان
که "حلیم شاه
سلیم شاه"
مطرح کننده
آنست، یا میان
هندوکش
وهامون
هیرمند،
وزمانی
بااستناد به
متون دینی، که
دوماه
تابستان وده
ماه زمستان
درایرانویچه
(بهشتِ
آریائیان!)
وجودداشته،
سراغش را در
شرق رود ولگا (اتیل
خزرها) یا
حوالي فنلاند
می پنداشتند!
(کسروی آذری
یازبان
باستان
آذربایگان
صفحه ۳۸/ بُن-
دَهِشن ۳۸ فصل
۱۳ بند۹ تا۱۴/علی
اکبر
جعفری،مهرپرستی..،ره
آورد،شماره ۲۵
صفحه ۴۳). این
اظهار نظرها،
یادآورگفته
مُلا
نصرالدین است
که گفته بود:
وسط زمین همین
جااست
باورندارید،
گزکنید!
داستان تعین
مکان ایرانویچه
اسطوره ای
همانند
پیداکردن باغ
ِ"عَدَن" تورات
است، بسته به
میل مدعی "این
ناکجا آباد"همه
جا میتواند
باشد! درتعین زمان
پیدایش ایرانویچه
بایستی ازکشف
بزرگ آقای
دکترفریدون
جنیدی کتاب"
زُروان" ۱۳۵۸بنیاد
نیشابورصفحه ۲۲
نام برد. با
آنکه
عمرروستانشینی
بشریت را از آخردومین
یخبندان و حد
اکثردوازده
هزارسال وعمرتمدن
وشهرنشینی را
درسومر شش
هزارسال پيش(چهارهزار
سال
پيش از
ميلاد) برآورد
کرده اند، با
این وجود استاد
دكترفریدون جُنیدی
کاشف بعمل
آورده اند که:
در"یسنا" آمده
است که اولین
زمینی که
اهورمزدا
بیافرید "ایران
ویج"(هسته
مرکزی آریاها)
بود که اهرمن
درآن "اَژی ِسُرخ"
بیافرید. درکتابِ"مهاجرتِ
نژادِ آریا" نشان
دادم که مقصود
از"اژی" و "اژدها"،همانا
"کوه
آتشفشان" است(!)،
اما این
عبارتِ"اولین
زمینی که
اهورمزدا
آفرید" نشان
می دهد که اینجا
(؟) مرکزتجمع
نژادآریا است
واگرمربوط به
دویست
هزارسال قبل
نباشد،لااقل موکول
به صد هزارسال
پیش،یا رقمی
درهمین حدودمیشود".بنوشته
کلیله ودمنه: تا
کورشود هرآنکه
نتواند دید.
باخواندن این
قبیل مطالب (
بقول عبيد
زاكاني):"مذهب
مختار"كه
روش بكاربردن عقل
را"مذهب
منسوخ" تلقي
ميكنند، بي
اختياراين
مصرع مولوی
تداعی میشود که:
مُردَم
اندرحسرت فهم
درست.
البته
استاد گرامی
میدانند که
خود "راوی"ِ
این سرزمین
اسطوره ای یعنی
"اشوزرتشت"
نیزمانند
حضرت آدم،
نوح، ابراهیم،
موسی وحتی
عیسی مسیح،
شخصیت تاریخی:
(مثل داود
وسلیمان
ومحمد بن
عبدالله)
محسوب نمیشود.
حضرت زرتشت سه
هزارسال فقط
اختلاف تاریخ تولد
دارد! البته
اگرعقل خود را
به عنان قلم بعضی
ازافسانه
پردازان و یا
پیغمبرسازان
نسپاریم! (که
از۶۰۰۰ سال
پیش
ازافلاطون تا ۵۰۰۰ سال پیش
ازجنگ یونان
با"تروا"هم
گفته اند!).
درجنبه معقول
تر، از:
۱-
گات ها: مؤبد
فیروزآذرگشسب
۳۵۰۰ ق.م
تا، ۲- در"تقویم
وتاریخ
درایران":
استاد ذبیح
بهروز۱۷۶۸ ق.
م (؟!) و(آقای
دکترعلی
اکبرجعفری ۱۷۶۷
ق. م.؟!) ،
آغازو،
۳-
به ۱۰۸۰ ق. م (استاد
هینگ و
پورداوود،شاپور
شهبازی )
میرسد.
۴- بنا به
سُنت
زرتشتیان ۵۶۹ ق. م
است.(محمد
مُعین: مَزدِ
یَسنا وادب
فارسی). شما
بهتر میدانید
که : این قصه سر
دراز دارد...
استاد
گرامی چون
خودشما،
متخصص گاتها
واوستا
هستید،
خواستم همچون
یک
همکاردانشگاهی
و نیزجستجوگری
ساده، نظرتان
را درمورد این
تناقضات
واختلافات
فاحش چند هزار
ساله جویا
شوم: (حداقل سه
هزارسال اختلاف
در تاریخ تولد
یک شخصیت،
یاعنوان دینی
بنام
اشوزرتشت).
فراموش نکنیم
که از:
"اِمانوئل کا
نت" بشریت
وارد"عصرخِرَد"
و"نقدِ خرد"
شده وامروز،
درقرن انقلاب
انفورماتیک
علمی بسرمیبرد
وما
هنوزدرعصردین
درجامیزنیم
وبجای رفتن به
سَمتِ
خردوعلم
ومنطق،
چهاراسبه بسوی
اساطیرجادوئی،عالم
اشراق والهام
راجع به امشاسپندان
وفَرَوَهَرها
وكُماريان(شياطن)
واَجنهْ
خيالي
رهسپاريم،
البته
باماسک"نیک"
درپنداروگفتاروکردار،
وخرد خاصی که
فقط
درشاهنامه
بایدخودآن
خردو مثالهایش
راجستجو کرد!"
درپایان قابل
ذکراست که
درکتاب
"شاپورگان"ِ
مانی، "آریامن"بصورت
"ایریمن-ایشیه"بمعنی
"ایریمن گرامی،
مهربان
وشفابخش"آمده
ولقبی برای
مسیح ِ(مانی)
شمرده شده
است، که
موجودآسمانی،
پزشک روح آدمی
ومسیح نجات
دهندهْ
غیرمادی،شمرده
شده
است(شاپورگان،بکوشش
نوشین عمران-
انتشارات
اشتاد صفحه۱۵۸)،
در/"اردیبهشت(اَشه-
وَهشته)یَشت:(یشتها،یشتِ
سوم، صفحه۱۳۶)
نماز
معروفِ"آئیریامن-
ایشیا" که
گویا"سوشیانس
ها" یا "نجات
دهنده"های
زرتشتی نیزآن نمازرا
خواهند
خواند، با،
نمازمشهور:"اشم
وَهو" یا "اشه
وهشته" آمده
است."آئیریامن
ایشیا" نام ایزد و یا
خدای "شفا
بخشی" است که
میتواند ۹۹۹۹۹
بیماری را شفا
دهد! و در/
"یسنا، یک، ۵۴"/
بندهش صفحه ۵۳/
وَندیداد:(فرگردِ
۱ ايرانويچه/
و فرگرد ۲۲
بيماريهائي
كه ازاهريمن
برميخيزد،و درمان
آنها
بدستياري اين
ايزدي!)ميسر
است / ودر
روایات پهلوی
صفحه ۷۰- ۴۸/هم
"آریا من"به همان
معنی"ایزد
شفا بخشی" و
نیزایزدِ
رودِ پهناورِفلزمذاب"
است که
برپرهیزکاران
چون"شیرگرم"،
وبرگنهکاران
بمانند"فلزگداخته"اثرمیکند!:(ایزد"وَر"گرمِ
وهمکارایزد
آذر)است!
اشاره کنم که
درمورد لفظ
"ایران
واَران" به "تذکره
جغرافیای
تاریخی
ایران" تأ
لیفِ: استاد و.
بارتُلد صفحه ۵
-۱۱،
نیزمیتوان
رجوع کرد.آقای
دکتردوستخواه،
معنی لغات در
طول زمان
ودرنزد دوست
ودشمن فرق می
کند. "معانی و
بیان "
و"دلالت
الفاظ بر
معانی" ،علم
ریاضیات که
نیست. در مورد
زبان های خاموش
بخوبی
میدانید که
پایه ادعاها و
نظریات مختلف
وگاه متضاد در
موضوع واحد، اغلب
روی گمان و ظن
واستحسان
گذاشته شده
است، به قول
خیام:
هرکس
سخنی از سر
سودا گفتند
زانروی که
هست، کس، نمی
آرد گفت
امانام سرزمین
ایران واقعی
بصورت رسمی
وبین المللی،
تنهااززمان قاجارهابعنوان"ممالک
محروسه
ایران"مطرح
شد (روی
تمبرها، سکه
ها ودر قانون
اساسی ۱۹۰۵ م /۱۲۸۴
هجری شمسی= ۱۳۲۴
هجری قمری )
وازاواسط
سلطنت رضا
شاه، رسماٌنام
کشورما،
چنانکه خود می
گفتیم تنها
ایران نامیده
شد، و واژه
یونانی "پرس"
تحميلي
لغوگشت.
ازیکسودرمقابل
خارجیان کاربسیارخوبی
بود، ولی تالی
فاسد هم
داشت. گفتنی
است
ازبدشانسی
ایران ِ(
باستانی
ونژادی-
زبانی) سازان
ما، این
ایلخانیان
مغول بودند که
بعدازمرگ"منکوقاآن"
ودرمقابل"قوبیلای
قاآن" ومغول
مرکزی، خودرا
پادشاهان کشورایران
نامیدند و
بعنوان واحدسیاسی
به این نام،
هویت سیاسی
مشخصی دادند
که
بازفراترازمرزهای
کنونی کشورما
میرود، بعضی
نیزسابقه
"ایران
سیاسی"
وواقعی (نه
اسطوره ای ونه
شاعرانه
وخیالی) رابه
عهدشاهنشاهی
سلجوقی، که دومین
امپراطوری
بزرگ
(بعدازهخامنشیان)
درتاريخ
کشورمااست می
رسانند. همان
سلجوقیانی که
واژه " ممالک
محروسه "
یعنی "مملکت
های حراست
وحفظ شده"(
تاریخ ابن بی
بی آل سلجوق
صفحه ۷۵)
وسیستم"
مَلِکان
شاهی" (به قول
ذبیح بهروز:
تقویم و
تاریخ، ایران-
کوده،
صفحات۵۹و۶۲)
ویا سیستم"
اتابکی"رابا
تیول داری به
قول" آن لَمبتن"(مالک
وزارع،
درایران فصل
سوم) درپهنه
وسیع امپراطوری
خود (که ایران
امروزمرکزودرعین
حال بخش کوچکی
ازآن بود)
رایج کردند،
شاهنشاهانی
که آخرین بنیاد
گذاران
واحیاء
کنندگان"سیستم
فدرال سنتی"بودند
وبه نوشته "
رُنِه
گروسه"،
درامپراطوری
صحرانوردان (عنوان
کتاب نادرست
است"امپراطوری
صحراها و"استپ
ها"صحیح است):
"ازترکستان چین
تاثغور:(مرزهای)
مصر" را تحت
کنترل خود داشتند،
و حضرتعالی
آنهارابه
حد"امیران
ترک" تقلیل
مقام داده
ودرردیف دست
نشاندگان
وعوامل خلفای
عباسی چون
امیراسماعیل
یاامیرنوح سامانی
قرارشان
دادید!
درحالیکه
عمرسلاجقه
بزرگ (۲۶۰سال)
بود که
بیشترازهخامنشیان(۲۲۰سال)است.اگرمثلاًبه
"اَعلام" یک لغتنامه
عادی ودستی
فرانسه، چون
"رُبِر2" رجوع
فرمائید
درآخرواژه
سلجوق
مینویسد:
امپراطوری
عثمانی ازآن
برخاسته،
ودرواژه
عثمانی نیز
آنها را نتیجه
توسعه
امپراطوری
سلجوقی
وتأسیس سلاجقهروم
میداند. در
مورد سلاجقه
فرهنگ معين
نگاه معتدلي
دارد.
"تالی
فاسد" کاررضا
شاه وسیستم
مُتکی به ایدئولوژی پهلوی
درکشورایران
متأسفانه این
بود که از ۱۳۰۴
برای پیش بُرد
ِایدئولوژی
حاکم، ترفند "ملت
ایران"را (که
معجونی از پان
فارسیسم و پان
آریانیسم بود)
جهت نفی هویت
غیرفارسی
زبانان
مخصوصاً ( ترکان
واعراب) عَلَم
کردند تا
محتوا و اسم
"ممالک محروسه
ایران" را(که
حتی
درتمبرهای
اوایل رضا
شاهی هم هست)
محو کرده، وبا
نام "ملت
ایران"، سلب
هویت از گوناگونی
فرهنگی سایرملیت
های ساکن
ایران، چه ترک
وعرب وچه
سایرملیتهای غیر
فارس مثل کرد وبلوچ
وترکمن وگیلک ومازندرانی
و..به نفع ملیت
رسمی یعنی
ملیت فارس
بنمایند.
باآنکه فارغ
التحصل
دانشکده
ادبیات
هستید، حضرت
عالی با سابقه
چپ، که آن
زمان لابُد
طرفدارِ"حق
تعیین سرنوشت
ملل(تحت ستم) تاسرحد
جدائی بودید!"
نباید
درقضاوت
وجدانی ودرونی
خود با این
مسأله،
بامشگلی
روبروشوید که:
تربیت
شوندگان
ومغزشوئی
شدگان عادی
دانشکده های
ادبیات
به آن
دچاربوده
وهستند.
چنانکه
دردانشکده
افسری ووزارت
خارجه وساواک
نیزاوضاع
چنین بود.جنابعالی
بخوبی
میدانید که
الگوی رضا شاه
تا سا ل ۱۹۳۳
آتاتورک بود:
اَیادی رژیم
ضمن
تبلیغ"پان
فارسیسم"
میخواستند با
الهام
ازترکیه:
(کشورترکها)،
کشور"ایرها"
یعنی ایران
درست کنند که
بعدها
"ایران"هم
وزن "گرمان"
یعنی آلمان
شد. هیتلروقتی
کتاب " نبرد
من" را دیکته
کرد و پیغمبرانه
سرود که:
دوکشورآلمانی
زبان(اتریش
وآلمان) را
متحد خواهد کرد
و آلمان و
نژاد آریائی
را بالای همه
اعلان فرمود!
ما نیزبه
فکروصَرافت
افتادیم که
"ای دل غا فل،
ما چنین
برتربودیم
وخودنمی
دانستیم!"،
آنگاه قبله
ومرجع خودرا
فوراًعوض
کردیم. ناسیونالیسم
ما براساس{ /
زبان فارسی
(پان فارسیسم)/
نژاد آریائی
(پان
آریانیسم)/
وعناصردیگری
چون/خاک پرستی
(ایران پرستی)
جهت ایجاد اشتباه
دید، بیشتر
درمردمان
غیرفارس،
وبالاخره/
فردپرستی(شاه
پرستی)
استوارشد،
وحالا، بر"ولی
فقیه"- سِتائی
و /مدرنیسم
بدون
مدرنیته/}متكي
بوده و هست.
مدرنیسم(علم
وتکنیک) ، ومدرنیته
(فلسفه واصل
مبنای آن كه
مرجوع به:
آزادیهای
قانونی وبرابری
انسانی
است)ميباشد.
اصولاًايران
مُلک مُشاع
همهساکنان
واقعی وکنونی
آن میبایستی
باشد- که متأسفانه
نیست- زیراکه
آپارتاید
نژادی و فرهنگی
(زبانی ودینی)
درآن حاکم است.
خشت
اول ناسیونالیسم
ایران
"مدرن"، کج
نهاده
شده،وبجای
آزادی
وبرابری
شهروندان،
باتوجه به
تنوع
فرهنگی(زبانی
ودینی) آنها،
متأسفانه
براساس"پان
آریانیسم":"ترک
وعرب"ستیزی،
و"پان
فارسیسم":
"غیرفارسی
ستیزی"
استواربوده،
وبراین بنیاد
ظلم"ِشه
ساخته"،
شیخان دغل نیز
تبعیض موجود
مذهبی را بنام
خمینیسم از
قوه كاملاً به
فعل در آورده،
و بدین غایت رسانیدند.
جا لب است که
شما، آقای
دکتر براهنی راازترک
بودن نَهی،
وخودرا
ازفارس بودن
سَلب می کنید!
وهمه مان
رابنام خاک
"ایران"
ارجاع میدهید!
تا درهمان
جهت، سیاست
رایج ِ"پان
فارسیسم" را
با "استادی"
تبلیغ کرده باشید،
که هدفش: نفی
هویت فرهنگی
ملیتهای
ایرانی با سوء
استفاده
ازنام خاک
ایران است.
آیا درنهایت
این روش سیاسی
هماناخدمت
به"آپارتاید
زبان فارسی"
و"نژاد موهوم
آریائی"که با
خمینیسم:(تشیع
سیاسی) همراه
شده
نیست؟! مگرتعلق
به سرزمینی
داشتن:(ایرانی،آذربایجانی،کردستانی
ویااصفهانی،
تبریزی، شوشتری
و... بودن) با
تکلم به
زبانهای ترکی
و فارسی ویا
کردی وعربی
وترکمنی
وبلوچی
وگیلکی ومازندرانی
و....چه تعارض
یاتضادی
دارد، که خود
را گرفتارش ساخته
و کشوررا هم
دچا رعوارض
نفاق افکن آن
کرده اید. آیا
شما به راستی
به"نومینالیسم"
یا"مکتب
اصالت اسم"معتقد
هستید؟ آقای
دکتردوستخواه،
اگرایرانی
بودن بمعنی
دارابودن
آزادیهای
قانونی وبرابریهای
حقوقی،
انسانی و
فرهنگی: (دینی
و زبانی)
وعقیدتی ِهمه
ساکنان
گوناگون کشور،درسرزمینی
به نام ایران
است در این
صورت به شما
تبریک می
گویم، ولی چنا
نکه روح این مقاله
شما وتصریحا ت
دیگرتان حاکی
است،
حضرتعالی هم"ایرانی"را
مساوی فارسی
زبان میدانید
واختلافتان
با،استاد /:به
فرموده خودش در
نامه،به "هم-
تا" یش، آقای
جُرج دَبلیو
بوش/دکتراحمدی
نژادورژیم
جمهوری
اسلامی درآن
است که آنها
به پیروی
از"علی
شریعتی": "اسلام
وتشیع" راهمراه
با"پان
فارسیسم":،
ازارکان هویت
ایرانی
میدانندوبقول
علی شریعتی
درکتاب
"هویت"،
"ایرانی
ترکیبی
ازدونژادآریائی(فارس)
و سامی
(مسلمان = شیعه)
است". وشما
در"مذهب
مختار"خويش
به تركيبي از
پان فارسیسم و
پان آريانيسم
مؤمن هستيد.
جدال خمينيسم
با پان
آريانيسم،راهي
به دموكراسي
وآزادي
ندارد،اما
آپارتايد
ديني خمينيسم
با اينهمه
جنايت مسلماً
ازآپارتايد پان
آريانيسم شما
بهتروروسفيدتراست:
(ايده ئولوژي
شما امتحان
خودرا در
عصرساساني، رايش
سوم هيتلري و
آپارتايد
افريقاي
جنوبي داده
است!) درنكبت پان
فارسیسم، شما
و آنها، مشترك
المنافع
هستيد!
نمی
دانم آقای
شریعتی چرا
"نژاد و تبار
وزبان سوم" را
به فراموشی
سپرده، که پیش
ازهمه به این
سرزمین آمده
ودراین کشور
تمدن را بنا
نهاده اند:
(ایلام، گوتی،
ماننا،لولوبی،
کاسی،
اورارتوو..) و
بعدازهمه
نیزآخرین
مهاجران،
باین
سرزمین(ایران
وآذربایجان)
بوده
اند:(سلجوقیان).
درنسبت جمعیتی
هم
بیشترازهمه،
درایران
کنونی وجود دارند:(ترکان).
شایدعلت
فراموشی عمدی
آقای شریعتی
این بوده است
که بقول
مورخین
دارندگان این"نژاد
و تبار وزبان
سوم"، گاه به
هردونژاد ادعائی
ووالای ایشان محترمانه
زحمت میداده
اند!(به رستم
التواریخ
رجوع فرمائید).
جناب استاد،
آزادی- خواهی
مشروط به "پان فارسیسم"
شما، یاد
آورسخن"هِنری
فورد" است که
گفته بود: "شما
آزادیدهررنگی
که میخواهید
برای ماشین مورد
خرید
خودانتخاب
کنید به شرطی
که رنگ آن سیاه
باشد"!
استادمحترم!"ایران"
موردنظرنژادی-
زبانی شما
عملاًکشور۲۲
میلیون فارس و۴۸
میلیون زبان
بُریده است،
بازبانهای
مادری محکوم،
که حتی حق
بازکردن
مدارس
ابتدائی برای
فرزندان خود راندارند!
ولی برای"زیب
جلال"البته
در"جمهوری
پان فارسیست
اسلامی"
دربعضی
دانشگاه ها، درسهائی
برای بعضی
زبانهاویا" لهجه
های محلی"!
دایرشده است!
باغتان آباد
باد،با این
دموکراسی
وفرهنگ پروری!
چنانكه اشاره
شد:حضرتعالی
بجای مذهب
شیعه، نژادآریائی
راهمراه با
دین زرتشتی
جانشین میفرماتید،
ودراصل بقاء
آپارتاید پان
فارسیسم،
اختلافی
باجمهوری
اسلامی ورژیم
پهلوی نداشته
وندارید.
درسراسرنوشته
های شما صحبتی
ازآزادی
وبرابری
ملیتها ویا
"مردم- ان"
ایران نیست،
یکبار دیگر
آنها را
مرورفرمائید!
آقای
دکترجلیل
دوستخواه:
درنوشته
وجواب تان به
آقای دکتررضا
براهنی،
ذکرخیری از یک
بانوی بیسواد:(درایران
یعنی فارسی
نخوان) قشقائی
کرده
بودیدكه"حافظِ
شاهنامه"ی
فردوسی بوده
است.
جهت تمددخاطرخوانندگان
این نوشته
وبراي شناخت
شماومرامی که
ازآن طرفداری
میکنید به نقل
و نقدکوتاه آن
می پردازم:
بنابه نوشته
شما این بانوی
قشقائی
بیسوادوترک،
بجای"لالائی"
گفتن، با
داستان های شاهنامه
فرزندانش
رامی
خوابانیده
است!.. چون حضرتعالی
شاهد عینی
قضیه بودید،
من شخصاً درصحت
فرمایشات شما
تردید نمی
کنم. اما جواب
این سوا ل
مهم، که آن
بچه های معصوم
و بی سواد
ترک،ازشاهنامه
چه می
فهمیدند،
درنوشته شما
منعکس نشده
است. فرض
وتصورکنیم که
آن مادر ميتوانست
نوارآوازدلنشين
وزيباي
چهارصدهزاربيتي"رامایانا"ی
هندی را، وسیله
خواباندن بچه
های خود می
کرد، آیا فرقی
دراصل قضیه
حاصل میشد؟
ولی
اگرداستان
ترکی هشتصد هزاربیتی"ماناس"را
از آوازهای
سحر انگیز"ماناس-
چی ها "پخش
میکرد، بچه ها
کلمات آشنائی
را تشخیص
میدادند! بهرحا
ل من براستی
حافظه آن خانم
قشقائی
رانَسخ کننده
حافظه
"ابوالعلاء
مُعَری"
یافتم که می
گویند: "ابو ذکریا
خطیب تبریزی"
به
اصرارواجازه
استادش
ابوالعلاء،
باهمشهری
خودصحبت میکند
وبعدابوالعلاء
کلمه به کلمه
این گفتگورا تکرارکرده
ومیپرسد" شما
بهم چه گفتید
؟" عقلا
وازجمله
کسروی تبریزی
درصِحَتِ این
داستان
نیمساعته
تردید کرده
اند (آذری
یازبان باستان
آذربایگان –
محمود گودرزی
صفحه ۴۳-۴۴).
هرچندحافظه
اعجاب
انگیزابوالعلاء
ازجمله در
کتاب "رسالة
الغفران"اوهویدااست
که درآن، یکی
ازموجبات
تفاخر(فخرفروشی)
شعوبیه
جدیدایرانی
جهت تحقیر اعراب،
یعنی: "سیبوه " ودیگر
نحوی ها
وشاعران
ایرانی را،
بخاطرخطاهای
ادبی شان
درعربی ،به
باد انتقاد
وطنز"نیچه
گونه"ی
خودگرفته است:
(رسالة
الغُفران
ترجمه
حیدرشجاعی
صفحات: ۲۹،۳۲،۴۳،۵۴،۷۱-۷۲
،۸۶-۸۷ ،۱۰۸
و۱۱۲). البته
شعوبیه جدید
ایرانی ما
مدعی هستند
که "
نَحو"رابرای
اعراب،"سیبوه"
معاصرهارون
الرشید ساخته
است!، که بقول
مولانا : ازحدیث
اش خنده آمد خلق
را ! من نمی
دانم چرا این
بانوی قشقائی
را با نام معرفی
نکرده اید که
بدانیم شخص
بیسوادی،
چگونه۳۰ هزار
یا ۶۰ هزار
بیت شاهنامه
را حفظ کرده
بود !؟ حافظان
قران وانجیل
درتاریخ
فراوانند
وحفظ آن روشی
دارد، اما
"حافظِ
شاهنامه " آن
هم به این
صورت غریبش
نشنیده بودیم.
بازچون
حضرتعالی آن
قضیه را نقل
کرده اید، من
ناچارجمله
بوعلی درکتاب
"شفا" را
تکرار می کنم
که " والله
اَعلم"،
زیرادردنیا
غرایب زیاد
است و گرنه دنیا،
"جَهان" یعنی
جَهنده لقب
نمی گرفت!
البته من تصور
می کنم که
شاهنامه
فردوسی کتابی
نیست که بتوان
خواندن
آنرابرای بچه
ها تجویزکرد.
ازروانشناسان
کودک(البته اگرفردوسی
وشاهنامه اش
را بشناسند)
بپرسید که آیا
کاشتن
بذر"کینه،
انتقام
وخرافات، و دیگری
ستیزی عصرکوچ
رُوی با "اساطیرالاولین"اش
درمغزکودکان
معصوم، درقرن
انقلاب انفور-
ماتیک
وحاکمیتِ
ارزشهای علمی،
درست است
یانه؟
"اساطیرالاولین"حتی
درقران بمعنی
"مزخرفات اجدادی
وگذشتگان"
آمده است،
وتازه قران
کتابی است که
محصول عصرسُنت
وماقبل دوران
انقلاب علمی- صنعتی،
که امروزه به
انقلاب
دیژیتا ل-
انفورماتیک
رسیده است.
ارزشهای"شاهنامه":
(سیستم
کاست،اعتقاد
به اشرافیت
و"نژاده"بودن،
ودامن زدن به
کینه های
"نژادی
- تباری
وقومی- قبیله
ای فارس=
ایرانی با ترک
وعرب و کرد و
گیلک و بلوچ و..)
؛درمقایسه
با قران ( که
الهام گرفته
ازفرهنگی است
که آن رابه ناروا
جاهلیت مینامد)
ونیزدربرابرارزشهای
اسلامی همچون:
(برابری
وبرادری- ونه
خواهری
وانسانی-
مسلمانان
وممتازبودن
مؤمنان
براساس تقوا
ونه بنابه اصل
ونَسَب)
ارزشهاارتجاعی
بوده ورنگ
میبازند. این
هردوارزش دینی
نیزدرمقابل
ارزشهای
مدرنیته
یعنی"آزادیهای
قانونی،برابری
انسانی وحقوق
بشر"، ارزشی
باستانی و یا
سُنتی محسوب
میشوند. دعوت
شماوسایرمُریدان
شاهنامه
وایران-
باستان
پرستان، نه
رفتن ازارزشهای
سنتی(اسلامی)
به ارزشهای
مدرن: (آزادی
وبرابری
انسانی)،بلکه
دعوت
ازارزشهای
سنتی(اسلامی: آزادی
و برابری دینی
مؤمنان ِحاکم
برمؤمنات)، به
ارزشهای
ارتجاعی
ترباستانی(آریائی:
ادعای برتری
نژادی،
تباری،
زبانی، دینی و..همراه
با تحقیر
وکینه ورزی
بدیگران) است.
من"شاهنامه"-
شناس نیستم،
ولذابا"مرجوع
دانستن اشتباه"،
چنین
میانگارم که
"شاهنامه"
دوبخش دارد: یک - بخش
اول آن از
کیومرث تا
اسکندررادربرمیگیرد،که
بخش اسطوره
ای و غیر
تاریخی آن
است. درآن
بنابه
ارزشهای ایلی
وقبیله ای، جزانتقام
گرفتن وکینه
ورزی وقصاص
وخونخواهی،
ورَجَز- خوانی
وتفاخرایلی
ونفرت قومی
ونژادی ازغیر
ِخودی ها و بی
قانونی و اها
نت به زنان و
یک بار
همبسترشدن با
آنان وكردن
ولشان،برای
بزرگ کردن
بچه! و کشته
شدن آن فرزند
بدست پدرو ....
ونَشروتبلیغ
خرافاتِ
ضدعلت
ومعلول،
ومغایرعلم
وعقل، باوجود
داعیه "خرد" داشتن
و ... مطلبِ قابل
نَقلی برای
بچه ها ندارد.دراین
بخش فردوسی
وشاهنامه اش
اصلاًهخامنشیان
وازجمله کورشکبیررا
نمیشناسد.
عجیب است که
نویسنده ای
شاهنامه پرست،
کوروش"کبیروبزرگ"را
چندی پیش با
محمدبن
عبدالله
(لابُد "صغیر
و کوچک") مقایسه
کرده بود!
اینکه فردوسی
بزرگترین حماسه
سُرا و اسطوره
پردازشعر
فارسی است تردیدی
نیست، ولی
سخن، ازنظرمحتوا،
برسرارزش
انسانی
وامروزی و وزن
علمی وعقلی شاهنامه،
وازلحاظ شکل
وقالب، صحبت
درباره ارزش
شعری و ادبی
آن درمقایسه
با نظامی
ومولوی وحافظ
و.. است. در باره
اهمیت ادبی
فردوسی
ازنظراسطوره
پردازی درصفحا
ت بعدی اشاره
ای خواهم کرد،
و به نقد آن
خواهم
پرداخت.
د و- بخش تاریخی و نیمه تاریخی شاهنامه، که چندان جدی ودرست هم نیست. ضمن آنکه همان روح انتقام وکینه وافسانه سازی واسطوره پردازی واعتقاد به "سرنوشت" و" چرخ واختر" بد، و نژاد و نژاده: ( نَسَب اشرافی داشتن) ونفرت ازهمه دیگران وغیرخودی ها، درآن موج می زند. درضمن بنا به همان تاریخ های کلیشه ای تقلید (ونه ن